تبليغاتX
حرف های روپوش سرمه ای

 

یه حسی هست که گم شده.

یه حسی با صدای باد

با فقط صدای باد

یه حسی با چشمای بسته

یه حسی وقتی که به یه تکه صخره گیر کردی

یه حسی وقتی که معلقی

یه حسی که تمامت رو میگیره

یه حسی که رنگش رو فقط با چشمای بسته میشه دید

یه حسی هست که جاش خالیه.

 

+ یکشنبه 14 تیر1388 آسمون |

همه چیز همان قانون عمل و عکس العمل است . بزنی ، می خوری ! بگی ، می شنوی ! بکاری ، درو می کنی ! ... کارما ، بهشت و دوزخ و هر چه قانون الهی ست هم بر همین اساس است .
تا حالا برایتان پیش آمده که یک عالمه وراجی کنید و از سر سیری حرفهای حکیمانه ای هم داخل آن معجون باشد و بروید . بعد یکی بیاید یقه تان را بگیرد که وای چی گفتی ؟ منو آتیش زدی ، یا تکونم دادی یا هر گونه ضربهء دیگری که اصلا خودتان به آن فکر نکرده بودید . بعد می نشینید فکر می کنید می بینید عجب چیزی گفتم و از فکر آن تکانی که به فرد دادید تکان می خورید .
فرض کنید دوست خیلی عزیزی دارید ، یک روز به شما چیزی می گوید که کمی می رنجید و فردای آن روز فراموش می کنید . هفته بعد هم همین اتفاق می افتد و هفته ها و ماهها به همین منوال می گذرد : می رنجید ، فراموش می کنید . بعد یک روز می بینید که آن دوست عزیز یا آنقدرها عزیز نیست و یا اینکه شما دیگر نمی گوئید که بشنوید و بالطبع برنجید ، وقتی بین دو دوست گفتگو کم شود محبت تحلیل می رود . قانون عمل و عکس العمل خیلی زیرکانه و بدون اینکه متوجه حضورش شده باشید همه چیز را خراب کرده است .
بالعکس ، فرض کنید دوستی داشتید که شما را خیلی خیلی رنجانده و دیگر دوستی تان را به دشمنی رسانده و مدتهاست از او بیخبرید ، بعد یک روز که نشسته اید کنج اتاقتان و یک موزیک گوش می دهید ، یاد یک توصیف و یا تعبیر زیبا می افتید که دوست سابق از شما می کرد . فردای آن روز یاد یک محبتی می افتید که در حق شما کرده بود و همین طور ماهها و هفته ها می گذرد و می بینید که نه تنها کینه ای از او ندارید بلکه حتی دوستش هم دارید .
یا فرض کنید استادی دارید که اگر شب باشد و بگوید روز است شما دربست می پذیرید ، مثلا استادی در زمینهء هنرهای زیبا ، نقاشی یا آواز یا یک ساز ...بعد مثلا استاد نقاشی یک روز بگوید : این گل بیشتر شبیه گل آدمخوار شده تا یک گل زنبق ! روز دیگر بگوید قیافهء این آدمه شبیه وزغ شده و ... شما برای همیشه نقاشی را رها می کنید و یا قید استاد ارجمند را که آن همه برایتان عزیز بوده می زنید . استاد آواز کافی ست یک بار بگوید : به هیکلت نمی خوره صدای به این داش مشدی داشته باشی یا برعکس : چرا اینقدر دهنت باز می شه موقع خوندن ؟ این موسیقی سنتیه نه اپرا ! ...
برای آدمی با درجهء حساسیت و زود رنجی من واقعا کافیه که اینگونه مسائل چند بار در زندگیم پیش بیاید تا قید هرگونه هنر و زیبایی شناسی و دوست و گفتمان و همه را بزنم و بالکل تارک دنیا شوم . این همان جایی ست که می گویم" کلام" خیلی مهم است و استفاده از آن بیشترین جایی ست که در زندگی و کائنات این قانون عمل و عکس العمل را فعال می کند .
مواظب گفتارمان باشیم ، نرنجانیم ، رهرویی را از رفتن بازنداریم ، ارزش چیزی را برای کسی کم نکنیم ، شکی در دلی ایجاد نکنیم ، عشقی را کم نکنیم..
تمرین می کنم !

+ چهارشنبه 10 تیر1388 آسمون |

 

وقتی که حرفی نمیزنی معنیش این نیست که حرفی برای گفتن نیست. معنیش فقط اینه که ساکتی. ساکت و منتظر.

 

+ شنبه 6 تیر1388 آسمون |

گاهی اوقات این روزها، اخبار را که میخوانی و دنبال میکنی، و با ترس و کنجکاوی و هراسان فیسبوکت را باز میکنی ، وقتی که ندا را قبل از جان دادن میبینی ، و به چشمانش که مدام در میان چشمان تو دنبال کمک میگردد زل میزنی ، و وقتی به خونی از دیگرانی که هنوز مثل خودت میپنداریشان روی صفحه‌های سرد و کثیف مونیتورت بر روی آسفالت داغ خیابانهای وطنت روان میشود ، و گاهی که از خشم یا نومیدی ، یا غم ، یا تنهایی ، یا دورافتادگی، یا تنفر ، یا شاید فقط از همدردی اشک میریزی ... تنها چیزی که به آن چنگ میزنی نه امید که غرور است. حس دیدن تاریخ هنگامی که شکل میگیرد. من میبینم مملکتم را و ملتم را و دوستانم را در لحظه‌های تاریخ و در کتاب‌های تاریخ آیندگان. و این بار دیگر من خجالت نخواهم کشید. من هرگز شجاعت کسانی که این روزها فقط با حضورشان میجنگند ندارم ولی من امروز به ایرانی بودنم دوباره مغرورم. گاهی فکر میکردم ستارخان ها و میرزا کوچک خان های زمان دیگر تمام شده‌اند. ولی امروز میدانم اگر هم شکلشان عوض شود ما هنوز برای تاریخ قصه های فراوانی در آستین داریم.

+ سه شنبه 2 تیر1388 آسمون |

" ترس " از آن چیزهایی ست که نمی شود همینطوری دسته بندیشان کرد و جزو ردهء خوبها و بدها قرارشان داد و بعد هم یک قطار ستاره و یا ضربدر جلویشان ردیف کنی و بگویی این یک صفت خیلی بد یا خیلی خوب است .
به طور طبیعی آدمها از مردن می ترسند و برای همین مواظب جانشان هستند ، از عدم مالکیت می ترسند و به همین دلیل مواظب ناموس و مال و خاکشان هستند . آدمی که حاضر است جان و مالش را دودستی بدهد و به قول خودش نترسد آدم شجاعی نیست بلکه آدم " نا امید "ی ست که بود و نبود چیزی برایش فرقی نمی کند و هیچ چیزی در آنسوی پنجره نمی بیند . او عملی انجام نمی دهد و منفعل عمل می کند و این بی عملی با وجود اینکه در اثر عدم ترس بوده پسندیده نیست . اینجا " ترس " یک صفت خوب است ، صفتی که می تواند محرک واقع شود و موجب شود کاری انجام شود . کاری که انجام می شود چون از جنس بی عملی نیست ذاتا پسندیده است هرچند ممکن است مدت زمان و یا شرایط تصمیم گیری طوری باشد که شخص نداند که کار درست را انجام می دهد یا غلط ، شاید اصلا کاری را که برای رهایی و خلاصی از این ترس انجام می دهد حتی دوست نداشته باشد و شاید انتخابهایش بسیار محدود باشند ولی همین " عمل " در مقابل بی عملی " شجاعت " محسوب می شود ." ترس " و "شجاعت " مقابل هم هستند ، آدمی که نمی ترسد شجاعت به خرج می دهد ، آدمی که چیزی را می خواهد و خواستهء قلبی دارد دل به دریا می زند و کاری می کند .
" نا امیدی " و انفعال " هم با هم کار می کنند ، آدم بی انگیزه و نا امید دچار بی عملی می شود و می گوید : " من که می دانم قرار است چه بشود ! پس چرا کاری کنم ؟ " ولی واقعیت اینست که نا امیدی چیزی نمی داند ، چیزی نمی بیند و فقط می خواهد غرق شود ، حتی طاقت این را ندارد که کمی بیشتر روی آب بماند و ببیند می خواهد هرچه زودتر حتی اگر شده به کمک سنگی که به پا می بندد به زیر آب برود تا با افتخار بتواند به همه بگوید : " دیدید همانطوری که من گفتم شد !!!" گاهی اوقات پیوستن گفته هایمان به حقیقت اصلا افتخار آفرین نیست .

آزادی ، آزاد منشی و خلاقیت از برجسته ترین صفات بشری هستند ، انسان آزاد مسیرش را انتخاب می کند و راه دیگران را برای این انتخاب باز می گذارد ، آنقدر عزت نفس دارد که انتخاب دیگران را ندزدد و به نفع خودش ثبت نکند و راه خودش را برود . پای هل دادن که به میان می آید همه چیز فراموش می شود ، آنکه اول می رسد مهم است نه آنکه اول برگزیده است . آنکه زورش بیشترست به چنگ می آورد نه آنکه خالقش بوده ...

شهر پر شد لولیان عقل دزد
هم بدزدد هم بخواهد دستمزد

 

+ دوشنبه 25 خرداد1388 آسمون |

 

 

 

گاهی اوقاتم اونقده قصه‌هات رو نمیگی که دیگه فصه‌ها غریبه میشن. سنگین میشی و انگشتات زمخت میشن و گوشه‌ی چشمت خط میفته. گفته بودم دیگه .. آدما هر چقدرم که زندگی کنن چشماشون پیر نمیشه.

+ جمعه 15 خرداد1388 آسمون |

پله ها رو دو تا یکی می رفتم بالا از بس که عجله داشتم واسه رسیدن. پشت در که رسیدم نفسم بالا نمی یومد.یکی نبود بگه مگه مجبوری،آسانسورو از دستت گرفتن؟! تند تند هوا رو قورت میدادم تو شاید یکم نفسم جا بیاد.در زدم...لبخند دختره طوری توی صورت آدم جا خوش می کرد که فکر می کردی بی انصافیه ی اگه لبخند شو جواب ندی.نشستم روی صندلی منتظر شدم...انتظار...انتظار...زمان می گذشت.آدما هی می یومدن و میرفتن.دختر کنار دستیم تند تند اشکاشو پاک می کرد ولی من غرق تر از اونی بودم که بفهمم چرا؟شاید اگه کسه دیگه ای جای من بود حالا تموم حرفاشو هم شنیده بود ..من ولی نه!...سکوتم بر نیمه ی حرف زدنم می چربه. مرتب باخودش حرف میزد.شایدم غیر ارادی بود .بعضی وقتا فکر درون ذهن آدما اونقدر بهشون فشار میاره که بی مهابا بیانش میکنن.سر مو بر گردوندم نگاش کردم.در مونده بود.میشد به وضوح اینو از توی صورتش فهمید.من ولی توی ذهنم پرواز می کردم.یهو دلم خواست مثل اون جونورای کنار ساحل که یکدفعه زیر پاشون خالی میشه فرو برم تو ماسه ها.هوا یه طورایی مسموم بود.توی رگ و پی بدنم حس مردن تزریق میکرد.من که چیزی نمی خواستم.فقط می خواستم دکتر یکم برام آمپول آنگیزه و هیجان و احساس...تزریق کنه.در خواست زیادیه؟مگه همه چیزو نمی شه مادی کرد.اونقدر بسته بندی شون کرد که راحت یا بتونی بخریشون یا مثل بسته ی آدامست که همیشه تو کیفته یکی ازشونو برداری بزاری هی زیر دندونات له شن و طعمشون نو بریزن تو وجودت.دکتر ه ولی این چیزا رو انگارنمی فهمید .شایدم تقصیری نداشت.آخه اونکه هق هق گریه هامو  وقتی توی بالشتم خفه شون میکردم نشنیده بود! بیچاره از کجا باید میدونست که من تصمیم گرفتم از نوعی منطق ریاضی توی رابطه هام استفاده کنم تا بتونم راحت تر زندگی کنم.دنیایی که سعی دارم بسازمش از خود گذشتگی توش بی مفهومه...نمی خواست بفهمه همه ی دنیا یعنی همین.به همین سادگی.طوری نگام کرد که انگار از مریخ اومدم.وقتم داشت تلف میشد.فهمیدن این موارد که زیادم سخت نیست ولی نمی دونم شاید آدامس نفهمی شو می جوید که هیچ کدوم از حرفامو نه فهمید نه باور کرد. نمی دونم تو چه دنیایی نفس کشیده بود.من حتا براش متاسفم نشدم.آخه تاسفم دیروز از دستم افتاد وسط خیابون تا اومدم برش دارم زیر چرخ ماشینه له شد.چه دختر شلخته ای شدم.هر چیزم یه طرفی افتاده.پخش و پلا............. .

 

+ پنجشنبه 7 خرداد1388 آسمون |

یکی بود، یکی نبود.

روزی روزگاری نه چندان دور، مرد بی نامی بود که در سیاره ی دیوانه ی دیوانه ی دیوانه با همسرش زندگی میکرد. در سیاره ی دیوانه ی دیوانه ی دیوانه ی قصه ی ما، آقای بی نام، نه دیوانه بود و نه عاقل. او نه زیبا بود و نه زشت. نه بلند و نه کوتاه. نه چاق و نه لاغر. نه عجیب بود و نه معمولی. نه ساده بود و نه پیچیده. هیچ کس نمیدانست و نمیتوانست آقای بی نام قصه ی ما را توصیف یا نقاشی کند. تنها مشخصه ی شاخص آقای بی نام قصه ی ما این بود که او دل نداشت و تا جایی که به یاد می آورد هیچ وقت عاشقی را تجربه نکرده بود. آخر، سال ها پیش ، قبل از آنکه آقای بی نام قدر عاشقی را بداند و دوست داشتن را بشناسد و احساسات را تجربه کند، همسرش قلب او را از او گرفته بود و آن را در صندوقچه ای گذاشته و به صندوق قفل محکمی زده بود. هیچ کس نمیدانست همسر آقای بی نام قصه ی ما چرا این کار را کرده بود. شاید این رسم زندگی مشترک در سیاره ی دیوانه ی دیوانه ی دیوانه بود. صندوقچه ی قلب مرد قصه ی ما همیشه روی تاقچه نشسته بود و همسر مرد کنار شومینه همواره از صندوقچه و کلید آن که از گردنش آویزان بود مراقبت میکرد.

هر شب ، هنگامی که آقای بی نام قصه ی ما احساس پوچی میکرد ، با التماس رو به همسرش میکرد و از او تمنای کلید صندوقچه ی دلش را میکرد. و همسرش هر بار خواهش او را رد میکرد و به او یاداور میشد که قلب مرد اسباب بازی نیست و نباید از صندوقچه بیرون بیاید. و هر بار مرد با صدای بدون احساسش به همسرش میگفت که جقدر درونش خالی است و چقدر به قلبش نیاز دارد و باز همسرش تقاضای او را رد میکرد و با بوسه ی خشکی بر پیشانی آقای بی نام قصه ی ما بحث را ختم میکرد. و اینگونه بود که هر شب ، آقای بی نام قصه ی ما راهش را میگرفت در حالی به رخت خواب میرفت که نمیدانست چه و چگونه احساسی باید داشته باشد. آخر بدون داشتن قلبش هیچ حسی واقعی نیست.

تا آنکه یک شب، ناگهان، ایده ای به فکر مرد بی نام قصه ی ما رسید. او دیگر میدانست چگونه قلبش را باز پس بگیرد و احساساتش را دوباره به دست آورد. او با خودش کمی فکر کرد و به این اندیشید که درست است که او همسرش را دوست میدارد ولی بدون داشتن قلبش هیچ وقت نمیتواند به این دوست داشتن ایمان داشته باشد و از آن مطمین باشد. این بود که آن شب، به جای آنکه آرام و بی احساس به رخت خواب برود، آرام و بی احساس به سمت همسرش رفت و او را به میان شعله های آتش شومینه ی سنگی خانه هل داد. همسرش در حالیکه شعله های آتش او را فرا گرفته بودند فریاد میزد و به او بد و بیراه میگفت ولی آقای بی نام قصه ی ما فقط نگاه میکرد ، ناتوان و نا مطمین از هر گونه احساسی نسبت به همسرش ، او نمیدانست چه باید بکند. صبر کرد و صبر کرد و صبر کرد، تا آنکه سر انجام همسر آقای بی نام قصه ی ما سوخت و از او چیزی جز چند قطعه استخوان و یک کلید چیزی باقی نماند.

مرد با خود فکر کرد، هر چه باشد سرانجام قلبش دوباره از آن خودش شده و میتواند همه چیز را واقعا همان گونه که باید احساس کند. آرام کلید را برداشت و صندوقچه را باز کرد و قلبش را در دست گرفت و به او نگاه کرد ... و پس از چند لخظه آنرا درون سینه اش قرار داد و مننظر شد تا احساساتش به زندگیش باز گردند.

آقای بی نام قصه ی ما ناگهان متوجه شد که او با دستان خودش تنها کسی را که در زندگی او را دوست داشته به آتش انداخته و سوزانده است. آقای بی نام قصه ی ما ناگهان متوجه شد که برای به دست آوردن احساساتش و رسیدن به قلبش تنها ارمغانی که به دست آورده حسرت است و پشیمانی و ندامت .. و دوست داشتن همسری که دیگر ندارد.

آقای بی نام قصه ی ما ، در خانه خالی از عشق خانه اش، در سیاره ی دیوانه ی دیوانه ی دیوانه، زانو زد و غمگین و تنها باقی زندگیش را با قلبی که هیچ گاه دیگر به دردش نمیخورد در سکوت به پایان برد.

 

 

+ چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 آسمون |

 

من با نوعی دگماتیسم بچه گانه معتقدم که قطعیت تنها در وجود حماقت حاصل می شود.
خیلی هم منطقی نیست!
این شاید از همان دسته قانون هایی است که آدم ها در جریان سختی ها به عنوان یک مکانیزم دفاعی خلقش می کنند.
من هم اینجا به فلسفه ی وجودیش کاری ندارم.
مسئله این است که این قالب برای من راحت تر قابل پذیرش است.
مثلا همین امروز
بیشترین ترس از ناامنی برای من در اوج امنیت بوجود می آید.
گرچه حضور نوعی آگاهی هم برای کشف این تناقضات ضروری است، یا شاید حتی بتوان اسمش را گذاشت نوعی خود ارضایی روانی!
امنیت مطلقی که قبلا تصورش می کردم تنها با وجود نوعی نابینایی حاصل می شود.
درست یا غلط ، این بدبینی لازمه ی بزرگ شدن در دنیایی است که همه چیز در آن تغییر می کند.

 

 

+ چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 آسمون |

 

دنیای ساکت و شفافی را تصور کن که در آن مردمانش قادرند ذهن به ذهن با هم ارتباط برقرار کنند .. هر چه از ذهن هر که بگذرد دیگری هم آنرا به ذهنش می بیند. هر چه هر که به خاطر می آورد دیگری هم به یاد می آورد. هر حسی که هر کسی را فرا میگیرد دیگری را نیز فرا میگیرد. در این دنیای خیالی شفاف و بی پرده ، مردمانش دیگر نیازی به زبان و گفتار نخواهند داشت. هر چه باشد دیگر دلیلی ندارد که کسی برای کسی چیزی بنویسد .. دلیلی ندارد که کسی با کسی صحبت کند و حرف زدن تعریف نشده خواهد بود. حالا تصور کن که مردمان این دنیای خیالی وارد دنیای دیگری میشوند که در آن مردم با هم حرف میزنند و با گفتار و کلمات و جملات ارتباط بر قرار میکنند. فکر میکنی آنها با دیدن الفبا و اعداد و شنیدن کلمات و آواها و برخورد کردن به نشانه ها و درگیر شدن با صداها و یا هر چه که ما برای ارتباط برقرار کردن استفاده میکنیم چه حسی پیدا میکنند؟ حس ناشناخته؟ احساس گنگ تعریف نشده بودن؟

مشکل مردمان دنیای ساکت و شفاف خیالی من دیگر ترجمه کردن از یک زبان به زبان دیگر نیست. آنها هیچ زبانی ندارند. و وقتی ما آنها را در دنیای خودمان میبینیم شاید سعی میکنیم به هر طریقی و با هر وسیله ای با آنها صحبت کنیم و ارتباط برقرار کنیم. ولی مشکل اینست که آنها اصلا ابزار و التزامات فهمیدن نشانه های ما را ندارند. در دنیایی که آنها از آن میایند اصلا نشانه تعریف نشده است چرا که آنها تنها میتوانند به دیگری ذل بزنند و از کسی به دیگری فکر کنند و این تنها طریف تعامل و ارتباط برقرار کردن آنهاست. آنها تنها میتوانند از ذهنی به ذهنی مستقیم و بدون واسطه وارد و خارج شوند. کسی چه میداند، شاید تمام مدتی که ما با خودمان فکر میکنیم چرا آنها هیچ کدام از نشانی های ما را نمیفهمند ، آن ها هم با هم فکر میکنند که چرا ما به هیچ کدام از نشانه های ذهنی آنها پاسخ نمیدهیم!

اینگونه میشود که بین مردمان دنیای خیالی من و مردمان دنیای واقعی من جنگی همواره در گذار است چرا که هیچ کسی با هیچ کس نمیتواند حرف بزند .. و شاید باید گفت هیچ ذهنی به هیچ ذهنی نمیتواند بدون واسطه وارد شود ..

من، پادشاه این دنیای ساکت و شفاف خیالی هستم.
من، سفیر این دنیای ساکت و شفاف خیالی در دنیای گنگ و پر واسطه ی واقعی هستم.
زندگی در میان دو دنیایی که هیچ طریقی برای ارتباط با هم ندارند مانند زیستن در میدان جنگ مقدسی ست که بودن مرا تعریف میکند.

 

+ پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 آسمون |

در رویاهای تازه ام

میان چرخدنده های خشن ولی زیبای ساعت بزرگی زندگی میکنم
که سهمگین تر از من است

ما
در میان ساعت
و با ثانیه ها زندگی میکنیم

ما
عفربه ها را کشف میکنیم
شاید
این غایت زیستن ما در رویای امروز من باشد
میدانم
اگر آهنگ نیک و تاک ثانیه ها را بشناسی
به عقربه ها خواهی رسید
این آخرین حدیث جادوگر ساعت سهمگین زندگی رویایی من بود
جادوگر من، عقرب سیاهی بود که چنگک هایش به عقربه های ساعت شبیه بود


 

 

+ پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 آسمون |

آخ که چه هوایی !! عینهو خودم : یه دقیقه ابری ٬ یه ربع بارونی ٬ یه کم باد ٬ یه کم طوفان ٬ یه روز آفتاب ٬ یه شب مهتاب ٬ یه روز گرم ٬ یه روز سرد ٬ یه شب خاموش ٬ یه شب روشن ٬ یه شب ساکت ٬ یه شب تاریک ٬ یه روز آروم ٬ یه روز غمگین ٬ یه روز خوشحال ٬ یه روز جدی یه روز شوخی یه روز عاشق ٬ یه روز ...

کلاْ بهاره دیگه ...

+ یکشنبه 30 فروردین1388 آسمون |