تو اگر تنها يک دم
يا يک صبح
يا يک عمر
ما را می شناسی
مگذار
مگذار
برود خاطر ما از برت
چون تو، همچون همان يک دم
همان يک صبح
همان يک عمر
برای ما ،تازه ای
نه! .... تازه ترينی.
سه شنبه 25 بهمن1384
آسمون||
امروز،روزي است باراني .من در هياهوي اتوبوسي نم گرفته به جلو مي روم. در اين همه صدا گم شده ام و هر چه به خود مي نگرم بي صدا تر از خود نمي بينم. پنجره ها مهي ضخيم دارند و من کوچه ها و آدمهاي خيسش را از پس آنها نزاره مي کنم. دلتنگم، نپرس چرا چون خود هم نمي دانم شايد هر وقت که دل آسمان مي گيرد وجود مرا هم به يغما مي برد ،نه اينبار اين هم نيست ، نمي دانم. با اينکه در هياهوي اين همه انسان گم شده ام اما چون هميشه اي که به ياد مي آورم تنهايي با من است . باران هاي هميشگي وجودم،ضميرم را نمناک ساخته و احساس مي کنم آنچنان نمناکي مرا فرا گرفته است که گرمايي در آن نيست. دلتنگم، دلتنگ تر از تمامي اين خيابان هاي خيس و عابراني با يک دنيا حرف.احساس مي کنم وجود من خزان تر از فصل هميشه خزان پاييز است و واژه هاي جاري شده ي ذهن من فقط رنگ ياس بر صفحات کاغذم مي زنند و انگار جز سردي چيزي نمي آوردند. همه جا خيس است اما نه به اندازه ي اشگهاي من ،و آسمان بي تاب است، اما نه بي تاب تر از قلبي که مي تپد اما فقط براي بقا البته اگر بتوان بقا ناميدش .چقدر به سرعت از کنار هم مي گذريم بدون اينکه صداي ذهن هايمان را بشنويم و چقدر آسان همديگر را هيچ مي انگاريم.انگار هيچ کاري برايمان ساده تر از نديدن نيست.انگار در عين ديدن کوريم. احساس مي کنم رنگ ها همه براي من مرده اند ، چه حس غريبي دارم و غريب تر از آن، که نمي توانم حسم را بر روي کاغذ بياورم. دلم مي خواست چشمان هميشه خيس من مي توانست زندگي را بدون خيسي ها يش ببيند. اي کاش زندگي براي من هم حرفي براي گفتن داشت البته اگر اصلا حرفي براي گفتن داشته باشد. من تنهايم چون هميشه و تفاوتي نمي کند که در کنج اتاقم غنوده باشم يا بر روي صندلي اتو بوسي لبريز از انسان وجود خود را محو شده ي اين همه هيا هو احساس کنم. اتوبوس ايستاده است و من آنقدر در خودم غرقم که متوجه نشده ام که دير هنگاميست که هياهو کم شده است و حتي کسي که در کنارم بود حال ديگر نيست. به همين سادگي همديگر را نمي بينيم ،به همين سادگي. الان نوبت من است که جايم را ترک کنم . خوب مي دانم که حتي اين صندلي هم هيچ وقت چون من ،بيادم نخواهد آورد.
شنبه 15 بهمن1384
آسمون||
حتا تمام ابر ها ي جهان را به تن کنم
باز ردايي به دوشم مي افکنند
تا برهنه نباشم
اين جا نيمه تاريک ماه است
دستي که سيلي ميزند
نمي داند
گاهي ماهي تنگ
عاشق نهنگ ميشود
بي هوده سرم داد مي کشند
نمي دانند
ديگر ماهي شده ام
و رودخانه از من گذشته است
نمي خواهم بيابان هاي جهان را به تن کنم
ودر سياره اي که هنوز رصد نکرده اند
نفس بکشم
حتا اگر باد را به انگشت نگاري ببرند
رد بوسه ات را پيدا نمي کنند
به کوچه بايد رفت
گرچه ماشين ها از ميان ماو آفتاب مي گذرند
به کوچه بايد رفت
اين همه آسمان در پنجره جا نمي شود
مي خواهم در جنوبي ترين جاي روحت
آفتاب بگيرم
چراغ سقفي به درد شيطان هم نمي خورد
آنکه پرده را مي کشد
نمي داند
هميشه صداي کسي که آن سوي خط ايستاده
فردا مي رسد
بگذار هر چه مي خواهند
چفت در را بيندازند
امشب از نيمه ي تاريک ماه مي آيم
و تمام پرده ها و رداها را
تکه تکه خواهم کرد
بگذار براي باد بادک و شب تاب هم
اتاقي حوالي جهنم اجاره کنند
من هم خواهم رفت
مي خواهم پيراهنم را به آفتاب بدهم
(گراناز موسوی)
باز ردايي به دوشم مي افکنند
تا برهنه نباشم
اين جا نيمه تاريک ماه است
دستي که سيلي ميزند
نمي داند
گاهي ماهي تنگ
عاشق نهنگ ميشود
بي هوده سرم داد مي کشند
نمي دانند
ديگر ماهي شده ام
و رودخانه از من گذشته است
نمي خواهم بيابان هاي جهان را به تن کنم
ودر سياره اي که هنوز رصد نکرده اند
نفس بکشم
حتا اگر باد را به انگشت نگاري ببرند
رد بوسه ات را پيدا نمي کنند
به کوچه بايد رفت
گرچه ماشين ها از ميان ماو آفتاب مي گذرند
به کوچه بايد رفت
اين همه آسمان در پنجره جا نمي شود
مي خواهم در جنوبي ترين جاي روحت
آفتاب بگيرم
چراغ سقفي به درد شيطان هم نمي خورد
آنکه پرده را مي کشد
نمي داند
هميشه صداي کسي که آن سوي خط ايستاده
فردا مي رسد
بگذار هر چه مي خواهند
چفت در را بيندازند
امشب از نيمه ي تاريک ماه مي آيم
و تمام پرده ها و رداها را
تکه تکه خواهم کرد
بگذار براي باد بادک و شب تاب هم
اتاقي حوالي جهنم اجاره کنند
من هم خواهم رفت
مي خواهم پيراهنم را به آفتاب بدهم
(گراناز موسوی)
چهارشنبه 5 بهمن1384
آسمون||


