توي اتاقم نشسته بودم و با افکار توي کلم مشغول،دست خودم نبود، انگار اين رنگ هاي خاکستري نمي خواستن از جلوي ديده گانم بروند. همش به خودم مي گفتم که اين سياه و سفيد ديدن اطراف هم اصلا کار خوبي نيست.
روزها مي گذشتند و من همچنان در خود غرق بودم.تصميم گرفتم بلند شوم وبه بيرون بروم.شايد بيرون چيز ديگري از درونم باشد و من بعد از مدتها بتوانم گرماي رنگ ها را حس کنم.
دلم را به دريا زدم،در را باز کردم،چشمانم را گشودم...
آه از نهادم بلند شد!!!
نمي دانستم من زيادي در خود غرقم يا...
فکر کنم خيلي وقت است که رنگ ها از زندگيمان رفته اند و ما خودمان را به بيخبري زده ايم
همان طور که شادي ها ....... لبخندها.........ومحبتها.
آيا تو، نقاشي کردن مي داني؟
سه شنبه 2 اسفند1384
آسمون||

