تبليغاتX
حرف های روپوش سرمه ای
 

از حالا ، تا چند صد سال دیگر،کیهان آنانی را که عقاید از پیش تعیین شده دارند،کنار می گذارد.انرژی زمین باید تجدید شود.عقاید جدید نیازمند فضایند.جسم و روح نیازمند مبارزه های نوینی است.آینده بر در ما می کوبد، و تمامی عقاید - به جز آنانی که بر مفروضات از پیش تعیین شده استوارند - فرصت ظهور خواهند داشت.
آن چه مهم است، می ماند؛آن چه بی فایده است،نا پدید می شود.اما بگذارید هر کس تنها درباره ی مفاهیم شخصی خود قضاوت کند. ما قاضیان رو یاهای دیگران نیستیم.
برای آن که به طریق خود ایمان داشته باشیم،لازم نیست ثابت کنیم که طریق دیگران نادرست است.کسی که چنین می پندارد،به گام های خود نیز ایمان ندارد.

 

 

چهارشنبه 30 فروردین1385 آسمون||
Tags:
 

انگار دچار ترديد شدم.به خودم که نگاه مي کنم چيز تازه اي نمي بينم.يه زماني سعي مي کردم هر روزم يه جورايي با روز هاي ديگرم فرق کنه. يه زماني دنبال تغيير بودم.يه چيزي که بوي راکدي نده و منو به جنبش واداره. چقدر روزها زود ميگذرن.آنچنان پر شتاب که حتي نمي توني باورش کني.
انگار تموم اون چيزايي که بخشي از باورم بودن حالا ديگه نيستن. مي دونم عوض شدم ولي ديگه نمي دونم اين خوب يا بد...... . يه ترسي هميشه با منه. بي پيرايه بگم ترس از فردا،ترس از ازدست دادن فرصت ها، ترس از فراموش شدن،از مرگ ،از زندگي،ترس از همين حالا.
نمي دونم اين در خود فرو رفتنم خوبه يا بد فقط اينو مي دونم که ديگه تقريبا بيرون هيچ چيز برام مثل سابق اونقدر ها هم مهم نيست. انگار دارم دور مي شم از قلبم،از وجودم،از احساسم ........ . شايدم  به اين خاطر که تو باور جديدم  ديگه هيچ کدوم از اينا برام موجوديتي ندارن.
دارم تلخ مي شم ، به همه نويد اميد مي دم ولي به خودم که مي رسم.... آخه من که خيلي وقته که کمتر حرف ميزنم. کارم شده گوش کردن وگوش کردن.نمي خوام  اونا هم يکي بشن مثل من.
اصلا نمي دونم چه جوري بايد در مورد تنهايي هام،ترس هام،فکر هام.... حرف بزنم.ولي نوشتن ،شايد بتونه کمک کنه. لااقل نگفته نمي مونن.دلت خوش مي شه که حداقل صفحات کاغذ گوش مي ده.
ما يه روز تموم مي شيم مي دونم.اما چه جوري تموم مي شيم رو نمي دونم.
دلم گرفته،راستشو بخواي ديگه حتي با اين کلمه هم بي گانه شدم.شايد به خاطر اينه که خيلي وقته طول کشيده،کهنه شده.امان از روزي که دلت خنثي بشه ،باورتون مي شه لذت بردنم کم شده،خوشحاليام ته کشيده،نگاهم سرد شده نه فکر کنم ديگه يخ زده باشه.
ولي هنوز يه چيزايي هست که  به حيرتم مياره مثلا اينکه تاريخ تولد دوستامو هنوز يادمه يا اينکه سال نو رو تبريک ميگم و براي همه آرزوي شادي دارم.يا اينکه يهو شوق کشف کردن يه آدم و پيداميکنم ،شايدم هنوز بارقه هايي از حيات در وجودم نفس ميکشه!!!! نمي دونم.
تا حالا حس مرداب شدن بهتون دست داده.اميدوارم که دست نداده باشه چون هر عاقلي مي دونه يه رود زيباتر از مردابه ولي در هر حال هر دوشون توي اين دنياي خاکي وجود دارن. انگار يه سري خلق شدن صرفا براي مرداب بودن و بعضي هام فقط رود باشن و روال و سيال به پيش برن.
نگين که هر کسي خودش مرداب شدن رو انتخاب مي کنه که اصلا قبول ندارم هر انسان عاقلي رود رو ترجيح ميده.
زندگي مادي پوچ ما گرفتار چنان طوفاني شده که ديگه کشتي نوح هم نمي تونه نجاتش بده. 

   

سه شنبه 22 فروردین1385 آسمون||
Tags:
 

بغضم می ترکه و اشکم می ریزه روی گونه هام.
برای تمامی اون آدمهایی که هستیشان را می فروشند به کمترین بها و برای حقیر ترین آرزوهایشان
آری پوشیدن لباس های فاخر،رفتن به مهمانی های آنچنانی و وقت گذراندن با آدمهایی که حتی کوچکترین شناختی ازشون ندارن. چقدر تهوع آوره که  همه ی اینا شده افتخارات زندگیشون.
دیگه شمال رفتن و هم دوست ندارم.از بس دیدم و دیدم و دیدم.............. وفقط بی تفاوت و ساکت نگاهشون کردم کسل شدم.فقط دریا که توی این دنیا ی گردون هنوز همونه که بود و همیشه هم خودش میمونه ومثل ما رنگ به رنگ نمیشه.
از اینکه لحظه های ناب تو رو هم با به قول خودشون قشنگ ترین لحظه هاشون لجن مال می کنن چقدر هم به سرت منت دارن و اگه نخای که لطفشون شامل حالت بشه  اونوقت که  حتما از کره ی مریخ اومدی و کم داری و عقب موندی!!!
همیشه هم نمی شه همرنگ جماعت بود خوب بعضی اوقات دیگه از توانت خارجه.
نتونستم یک ثانیه هم  راحت یه گوشه کنار ساحل روی یه نیمکت سنگی بشینم ویه چیزی بخوند یا برای خودم خلوت کنم.
آخرش هم تصمیم گرفتم زیر درخت نارنج حیات پشتی بشینم و قید ساحل و بزنم.
نمی تونم بگم چه احساسی داشتم............ ولی اصلا خوب نبود .فقط یه چیزی و نمیفهمم اونم اینه که
میون این آدما ی هزار رنگ من کجا وایسادم؟

سه شنبه 15 فروردین1385 آسمون||
Tags:
 

 من در کنار اين رود هميشه جاري زندگي نشسته ام و دلتنگم،دلتنگ تر از صدايي که در حلقوم خفه شده؛و دلگيرم ، دلگير تر از چشمه اي که به مرداب تبديل شده است.
 ميدوم،مي نالم ، مي جوشم اما اينان هيچ کدام از غليان احساسات فروخورده ام نمي کاهند. بايد راهي بجويم ، آري راهي که از پس اين کوره راههاي بي انتها مرا به ابديت آرزوهايم راهنمايي کند.
 بر سر مزار احساساتم  ايستاده ام و نظاره مي کنم هر روز، که چگونه يکي پس از ديگري دچار اوهامي هولناک مي شوند و من همچون مترسکي که از کاه ساخته اندم نمي توانم حتي قدمي بردارم و تشييعشان کنم.
 حتي فرصت ندارم بگريم چونان بتي که بي صدا مي نالد و اشگهايش را به کمترين بها حراج مي کند.
 اي کاش مي توانستم  ، آري مي توانستم بگريم براي خود، بدون احساس ترسي از نظاره ي ديگران.
 اي کاش مي توانستم لحظه اي چشمهايم را ببندم و اين همه تنهايي را نبينم. نمي دانم ،حتي اگر بتوانم چشمهايم را هم اندکي روي هم بگذارم با بغض فرو خورده ام چه کنم که دير هنگاميست در حلقومم محبوس مانده  و توان آزاد کردنش را هم ندارم.
 از اين همه خاموشي دلم مي گيرد.
 نمي دانم، اين بتهاي خاموش بي صدايي که هر روز از کنارم مي گذرند همان انسان هاي خلق شده اي هستند که قرار بود هدف از آمدنشان تقرب باشد و ترقي.اينان که خود را پشت صورتک هاي هر روزه شان پنهان کرده اند همان اشرف مخلوقاتند و من نمي فهممشان.
 اگر چنين نيست، پس چرا هر چه تلاش مي کنم درکشان برايم دشوار است و دشوار تر هم مي شود. پس چگونه است که هر چه دنيا به پيش مي رود جملگي به عقب مي رانند.
  آيا اين طنين معکوس زمان است که چنديست حکم فرما شده و همه را محسور خود ساخته است. چرا هر چه قدر به قول خود متعالي تر مي شوند گويي بيشتر در قعر لجاجت ها و دلهره هاي خود فرو مي روند.
 افسوس،ما دير زمانيست که آفتاب محبت واقعي را نديده ايم و دير هنگاميست که دستهاي گرمي تنها ، آري تنها به خاطر وجود خودمان دستهايمان را لمس نکرده است.
 ما در تکاپوي زمان گمشده ايم و پيوسته باد حيواني هستيمان را حراج مي کند و به تاراج مي برد وما همچنان سکوت را ترجيح مي دهيم.
 ابر هاي سياه کينه و نفرت را همه جا مي توان ديد.آه ، چقدر همه جا تاريک است و ما چه حقيرانه تظاهر به روشني مي کنيم.

 

 

یکشنبه 6 فروردین1385 آسمون||
Tags: