امشب باز غريبم.حال عجيبي بر من مستولي مي شود ومن غرق مي شوم در خود.گفتم شايد بنويسم از درونم بيرون بيايند.هوا ابري است بادي مي وزد، موهايم را مي برد و اما من هنوز نشسته ام همين جايي که بودم.رنگ سبز درختان در اين فصل متغير.گفتم سبز يادم آمد که فقط براي طبيعت خدا انگار خلق شده است و از رنگ هاي من خارج است چون دوستش ندارم. اصلا الان که فکر مي کنم مي بينم دوست نداشته هايم از دوست داشته هايم زياد تر اند.واي که من از خود بيزارمي شوم وقتي به اين نقطه مي رسم. مي دانيد الان چه دلم مي خواهد.دلم مي خواهد از بالاي بلند ترين برج اين شهر شلوغ که من هيچ صدايي ازآن نمي شنوم بپرم پايين.حسش مي کنم با تمام بند بند وجودم سقوط را حس مي کنم.باد بر من چيره مي شود و من يک لحظه خالي مي شوم.آه،آري مي روند از من هر آنچه که دوستشان ندارم.اين احساس هاي مدفون شده ي آزار دهنده مي ريزند.سقوط کار خودش را مي داند با تمام نيرو به طرف پايين سوقت مي دهد و تو هر لحظه پر مي شوي از احساس خوب تهي شدن.تهي شدن از همه ي اون چيز هايي که انباشته شده اند.امشب از اين هواي ابري هم بيزارم که نمي گذارد ستاره ها را ببينم که ماه را حس کنم و بيش از همه از خودم بيزارم که تلاشم براي تغيير بيهوده است.بيزار از اين قلب که نمي ايستد ديگر که خسته ام کرده است.لحظه هايي که رنگ نمي گيرند و انتظاري خورنده که لحظه هايم را اسير مي کند.ساعت 2 صبح است.همه جا تاريک و صدايي نيست اما درون مغز من غوغايي بر پاست، واي چه مي شد جنس دنيا همه شب بود اصلا روز نمي شد و من بيدارم بدون احساس اندکي خواب در چشمانم..در من چه مي گذرد به خدا خود هم نمي دانم چيست.از اين همه تلخي تهوعم مي گيرد اما من که چيزي نخورده ام که برگردان کنم.دختري احمقم که احساس مي کنم افسرده گي هر روز مرا در خود بيشتر از ديروز فرو مي برد.واي صداي باد مي آيد که برگ هاي درختان را تکان مي دهد ونم نم باران که نمي دانم چرا او هم ديگر مرا به شوق نمي آورد.من مرده ام و فقط ديگران باورشان نمي شود.دلشان نمي آيد بگويند مرده ام.چرا دلشان نمي آيد؟من که خود حقيقت را مي دانم.آسمان به طرز وحشتناکي روشن است .دلم يه چيز ديگر هم خواست ،دريا.يه درياي طوفاني با موج هاي متلاطم که صدايش بگيرد اين سکوت ديوانه کننده ي مرا.صبح که بيدار شدم هيچ کس نبود خانه ي خالي تقريبا چون اغلب اوقات.کامپيوتر روشن شد و کار هر روزه ي من آغاز، مي خواندم صفحاتي را که دلم مي خواست.يک لحظه از تنهاييم سررفتم.نعمت به من رو کرد با نوايي محزون که از بلند گو ها پخش مي شد.اشکم آمد.باورش سخت بود ولي آمد اين من بودم که گريه مي کردم.ديوار هاي اتاقم گواهي دادند،آيينه ي ميزم فرياد زد و من باور کردم.نمي دانم چقدر طول کشيد ولي ادامه داشت دلم نمي خواست از دستش بدهم از سر من زياد تر بود.ديگر نمي دانستم چند وقت ديگر خواهد آمد که مرا خالي خواهد کرد .اشگ هايم را مي گويم وآنها همچنان روان بودند.انگار دلشان برايم تنگ شده بود.(هيچ وقت باورم نمي شود کسي دلش برايم تنگ شود)واي من دوستشان داشتم باورتان مي شود دوستشان داشتم،آري خيلي زياد.بعد کم کم،کمتر شد،ريزششان را مي گويم و در انتها قطع شد.دلم برايشان تنگ شد اما آنها رفته بودند ومن خالي تر بودم .آري پيوسته خالي تر.يک روز ديگر آغاز شد.از جنس روزهاي دگر با همان تعجيل که من هميشه در گزران روزها سراغ دارم.يادم نيست بعد چه کردم،شايد صورتم را آب زدم،کتاب خواندم،اما پنجره ي اتاقم را باز کردم کمي هوا بيايد که بيشتر صدا هاي ناخواسته به درون مي ريخت،آهنگ هاي مسلوبي که از اتاقي ديگر چه من بخواهم و چه نخواهم به درون اتاقم تزريق مي شوند گويي کسي با بلند کردن صداي موسيقي اش مي خواهد صدايي نشنود که مي خواهد مدفون شود در نجواي سحر آلود موسيقي اما عيب کار اينجاست که جنسش از جنس علايق من نيست پس اين هم کلافه ام مي کند.پنجره را مي بندم رفته رفته ظهر مي شود يکروز کلافه کننده ي درد آور تلفن زنگ مي خورد.گلشن است باز ناراحت.واي نمي دانید چه قدر از وجود خود تعجب مي کنم من دارم مي خندم براي دلخوشيش.باز غمهايش را مي شنوم که پيوسته دل کوچيکش را مي لرزاند .کمي آرامتر به نظر مي رسد.صدايش باز تر مي شود و بعد توصيه هاي هميشگي که توي خونه نمون که بيا بريم بيرون هوا بخور و باز هم بهانه هاي هميشگي من براي نرفتن و قول روزهاي دگر را دادن و مکالمه قطع مي شود.نمي دانم چه خورده ام که اصلا يادم نيست و کار هاي بيهوده اي که ظهرم را عصر مي کند.تلفن پيوسته زنگ مي خورد ولي من برش نمي دارم که شايد تظاهرم ته بکشد ،که ناراحت کنم ديگران را .البته سخت است بگويم اصلا وجودم مشکلش چيست،که ناراحت کردنشان ديوانه ام مي کند.شب شده است و من شام خورده ام آري معده ام درناک است اما بازاز خواب خبري نيست.پشت اين ميز سپيد نشسته ام دوستش دارم جايي است که هميشه تحملم مي کند با سه تا صندلي گرد که دورش حلقه زده اند مي بينيد او هم تنهانيست.مگر کسي مثل منم مي شود. باز حوصله ام از کلماتم سر مي رود و همچان باد مي آيد .ساعت 3:30 صبح است همه چيز آنقدر به هم ريخته است که فکر مي کنم هيچ جوري درست نمي شود.اما سبک تر شده ام.
هميشه نوشتن سبک ترم مي کند هميشه.
خورشید هر روز بی رحمانه طلوع میکند. من هم سرم را زیر لحافم میکنم و وانمود میکنم که هنوز هوا تاریک است و هیچ کاری نباید انجام دهم. روشنایی ولی کارش را بلد است. از لا به لای کوچکترین درزها رسوخ میکند و پشت پلک هایم آنقدر سنگینی میکند تا کلافه شوم و بازشان کنم. همه چیز دوباره شروع میشود. افکارم قبل از اینکه هر کاری را شروع کنم به وسط آنها میدوند و برای انجام کوچکترین چیزها آنقدر دلیل میخواهند که فقط دلم میخواهد هوا زودتر تاریک شود و بی حس روی تختم بیفتم و به هیچ چیز فکر نکنم. همه اینها به خاطر انزوای احمقانه ام است از همه چیز.
زندگی ام انقدر از هدف های ساده و عادت وار تهی شده که بزرگترین تفریحش شده تراشیدن سوالات مسخره ای که هیچ جوابی ندارند و نداشته اند. روزها می گذرند با چنان شتابی که می دانم به گردش هم نمی رسم. پاهام خستن از همه ی اون را ه های رفته ای که نباید می رفتن. متعجبم از همه ی اون چیزایی که برای همه سر زندگی می یاره ولی حتی نمی تونه تو وجود من پا بگیره چه برسه به این که بارورم بشه. و من حتی بابتشون ناراحت هم نمیشم. گریمم نمی گیره.
هیچ چیزی دلم را نمیلرزاند ، هیچ چیزی انقدر تلخ نیست که بغضم را به گریه برساند ، هیچ چیزی هم نیست که تپش قلبم را انقدر بالا ببرد که صدایش را بشنوم. انقدر مرتب تالاپ تولوپ میکند که میترسم مرده باشم. مدل نگاه کردنم هم آنقدر یکنواخت شده که حوصله ام را سر میبرد. همه چیز سر جایش است.
لحظه هام رنگ تکرارهای منطقی ریاضی واری رابه خود گرفتن که مطمئنم کسی که با من یه کم آشناست هم می تونه رفتارمو حدس بزنه .همه چیز مثل اثبات یک قضیه در من به پیش میره. و من ،صادقانه می گویم: آنقدر از احساس تهی شده ام که با شنیدن احساسات دیگران فقط می تونم بهشون احترام بزارم ،از درکشون عاجزم.
می ترسم،می ترسم در جه ی یخ زده گیم به جایی برسه که حتی آتش جهنم هم نتونه گرمم کنه. فکر میکنم زمین، این سیاره ی عجیب در این بی کرانه ی آبی گویی گمشده ایست درست مثل ساکنان تنهایش. و سرنوشت ما با این گوی نیمه مدور گره خورده است. انگار همه پیوسته دور خود می چرخیم و هر روز که می گذرد بیشتر تحلیل میرویم. همانطور که همه دست به دست هم داده ایم و این دنیای بیگانه را به ورطه ی نابودی می کشیم. صدای زنگ های آخر شنیده میشود.
نمی شنوید.........
دیشب خواب دیدم.چه خواب عمیقی کردم. بالاخره بعد از چند روز نخوابیدن تونستم چشمامو ببندم.
وای خواب دیدم تو حیاط خانوم جونم.همون حیاط خوش آب و رنگی که من وقتی توش راه میرفتم احساس میکردم خوشبخت ترین دختر روی زمینم.
با اون بوته های گل رز که از بس من کوچیک بودم برام عظمتی بودن،حوض آبی رنگ بزرگش که اون وسط مثل آروم ترین لحظه ی زندگی با یک لبخند گرم پر از ماهی گلی بود و فواره های قشنگش مثل تنفس هوای زنده جاری.
من باز زنده بودم خانم جون.دیشب مثل اون وقتا کنار اون شمعدونیات نشسته بودی و با اون لبخند گرمت منو بغل کرده بودی.
چه حسی داشتم،نمی تونم بگم.من پر از احساس گرم آغوشت بودم دیشب.وای که داشتم لبریز می شدم.
خوابتو دیدم باز،مثل اون وقتا که ناراحت بودم وبغلم می کردی و برام حرف می زدی ،یادت . دلم می خواست همه ی صدا ها خاموش شن و فقط،فقط صدای تو باشه خانوم جون.
یادت خانوم جون. اتاق قشنگت و یادت ،که همیشه پر از عطر یاس بود .با یه سجاده ی سپید که همیشه پهن بود وای که همیشه دلم می خواست تا ابدیت بشینم اونجا و تو برام حرف بزنی.
وای خدای بزرگ چقدر اون وقتا بهتر بودم.
یادت بها رکه می شد ،حیاط پر می شداز قاصدک و من چقدر عاشقشون بودم .هزار تا آرزو داشتم اون وقتا.یادت وقتی تند تند آرزو می کردم و قاصدک ها روی هوا پرواز می کردن بهم چی میگفتی :یه خورده آرزو هم برای روز مبادا نگهدار ،به فکر بقیه هم باش دختر و من یهو دلم شور میزد و میگفتم وای خانوم جون نکنه قاصدک برای بقیه کم بیاد و تو با اون لبخند همیشگیت بهم میخندیدی و می گفتی برو آبپاشو بیار بریم به شمعدونیا آب بدیم ،عزیز من.وای که چقدر خوشبخت بودم وقتی بهم میگفتی عزیزم. من هنوزم عاشق شمعدونیم.
چقدر اون وقتا بهتر بودم.لحظه هام پر از احساس آزردن نبود.
اینقدر دلواپس نبودم وقتی تو بودی خانم جون.
دیگه هیچ کس نیست که مثل تو منو بغل کنه و من مجبورم به آغوش سخت و بی احساس کلمات پناهنده شم و همه ی لحظه هام پر بشه از احساس درد آور سنگ شدن.
چقدر دیر به دیر به خوابم می یای..............................


