تبليغاتX
حرف های روپوش سرمه ای
Day dreaming
همه چیز من خلاصه میشود به همین .. جناب زیگموند میگوید رویاهای زنان جوان به خیال پردازی های اروتیک خلاصه میشود ..
 رویاهای اروتیک هم .. به علاوه ی چند قاشق جهش های فکری ناشی از زیاد زل زدن به دیوار ..
همه چیز من ، همه ی روزهای من خلاصه میشود به همین .. به جز صبح تا شب مات بودن ها و به دیوار زل زدن ها ، خوب که نگاه میکنم، میبینم وقت های دیگر را هم انگار نبوده ام ..هیچ چیز نفهمیده ام .. هیچ کجا نبوده ام .. حافظه ام نیست که در جا میزند .. خط به خط درسهای کنکور یادم است .. این مثل به یاد آوردن خواب است که زود میپرد ..
انگار که مسابقه باشد .. سوت شروع را نمیدانم چه کسی برایم زد که از همان اول ها ، از اولین روزهایی که به یادم است ، شاید به خاطر شب و روزهای مکرر تنهایی ،  همیشه زل زده ام به دیوار و برای خودم قصه گفته ام ...رویاهایم بزرگ میشدند ، در دنیای جدی هیچ چیز آن طور که باید نبود... یاد گرفتم که به خودم بگویم کمال گرا و تمام جا خالی ها را واریز کنم به حساب این خصلت تحسین بر انگیزم ... انگار که همه ی عمر خاک کاغذ بخوری ودر کتابهای شیمی بگردی به دنبال فرمول تولید رمانهای عاشقانه.. درست به همان بلاهت.
این خاصیت همه ی رویاهاست .. تهشان یا توی ذوق میزنه یا اصلا ته ندارند .. اینطوریه که حرفم نمیاد...باورم شده بود که فاعلم ، که آن قدر قوی شده ام که هیچ چیز تکانم نمیدهد...چه باور احمقانه ای ...اینها را مینویسم تا آرام شوم. تا بیشتر باورم شود که زندگی فقط بالا پایین شدن دو صفحه ترازوست و همه چیز عوض میشود.
این روزها نتیجه های جالب میگیرم و نمیدانم به خاطر خوب دیدن سیر عادی زندگی است که اتفاقات غیر قابل پیش بینی به نظرم خیلی عجیب می آیند یا اینکه این اتفاقات هستند که خاکم کردن.
پا میشم میرم تو بالکن تو شیشه زل میزنم به خودم .. چشمام انگار که زور نداشته باشن چیزی نمیبینن .. شایدم منی وجود نداره تقصیر از اون ها هم نیست ...یه لحظه فکر میکنم دلم میخواد خودمو پرت کنم پایین .. نه واسه خاطر اینکه بمیرم ،اون که هستم ،احساس میکنم بدنم قدرت نگه داشتنمو نداره ..دلم میخواد خودمو حمل نکنم .. پرت شم تو هوا.. میترسم بپرم .. میام تو تکیه میدم به دیوار .. فکر میکنم چه قدر هوا ی سرد تووجودم رسوخ کرده .. میرم تو اتاقم ..تو تاریکی میشینم... یهو دنیا ساکت میشه .. خودمو حس میکنم .. از گذشته پرت میشم به حال .. همه ی بدنمو میفهمم..انگار تازه دیدمش بعده این همه سال.. دستامو نگاه میکنم .. گره خوردن به هم .. لاغر با رگ های بیرون زده .. انقدر تماسشون با هم عجیبه که حس میکنم تا حالا وجود نداشتن.. همه جاتاریکه .. فکر میکنم ترسم از این واقعیته که باعث شده عاشق تاریکی باشم.. احتیاج دارم مکانیکی زندگی کنم ...که تو تاریکی خودمو یادم بره.. اگه نه سر یه سال سکته میکنم از فشار حجم واقعیتم.. . میشینم رو تخت ... یه آهنگ میذارم که هزار بار گوشش دادم .. آنلاین میشم .. خودمو میندازم تو دور روزمرگی ......


 

سه شنبه 30 خرداد1385 آسمون||
Tags:
آره راست گفتی ،انگار خودمم تا ننويسم نمي فهمم چه مرگمه.نترس هيچ چيز تازه اي نيست.بين 4 ديواري اتاقم گاهي اونقدر تنها مي شم که صداي ترک خوردن جمجمه ام روهم مي شنوم.همه ي من پشت سکوت خاکستري نگاهم خلاصه مي شه.ميبيني چقدر حقير شدم.
انفجار،آره !يه صداي خرد شدن مياد.انگار کسي وجودشو گذاشته زير پاش با تموم نيروش داره روش فشار مي ياره تا له شه بلکه راحت بشه.همه چيز تموم شه بره پي کارش.
سخته،خرد کنندس،تهي کننده......،فشار قبر،در ديوارش به من نزديک ميشن،نزديک تر،آره دارم مي بينمشون،صداهاي مخدوش،چندش آور،هراسناک،من مي ترسم،سياهي نزديک ميشه،رو به روم ايستاده با يه صورت ...،احساس بي وزني،خلع،همه جا خيسه،صداي فرياد مياد،نزديک تر شد،واردم شده،چشمام بسته است،منو پر کرده،تسخير،تسليم.....آره!تقديم کردم با همه ي ميل نداشتم.
نمي شنوم،هيچ چيزي رو.آره! نمي خوام بشنوم.امان از وقتي که خودت گوشات و با دستاي خودت بگيري آخه خسته ام ازهمه ي حرفا يي که زده مي شه ولي توي گوشاي نداشتم فرونمي ره.از خودم دلزدم،تهوع دارم،پس نمي گم اون چيزايي روکه بايد بگم. سکوت يا خفه شدن چه فرقي ميکنه.شايدم غرق شدن،مردن،آخه آدم مرده که ديگه نمي تونه با زنده ها حرف بزنه.واي اين حرفا حالمو به هم ميزنه.ببين با خواهشت مجبورم کردي چه چيزا يي رو بگم.از خودم متنفرم ،اگه بدوني چقدر حتما دلت برام مي سوزه.آره ترحم.درست همون چيزيه که حالا بهش احتياج دارم.يه وجود حقير بي محتوا مگه غير از ترحم چيز ديگه رو هم مي تونه ايجاد کنه.آره!هر چقدر ملامتم کني بازم حق داري ولي............
ولي نگو به خودت کمک کن آخه کمک کردن توان مي خواد که من ندارم.
نگو روزاها تو جور ديگه آغاز کن که شروع کردن دليل مي خواد که من ندارم.
نگو لحظه هاي خوشم هست که من هيچ چيز ندارم که درکش کنم.
نگو زندگي جاري است که من مردم ،پس زندگي اي در کار نيست.
نگو چرا اينجا اينقدر دلگيره که حرفام همينن عوضم نمي شن انگار .
نگو باور کن که من حتا ديگه باوري هم ندارم.
نگو چرا،نگو، نگوکه من هيچ جوابي براش ندارم حتا اگه تموم عمر مزخرفم و هم صرفش کنم بازم همه چيز مثل يه علامت سوال گنده مونده،جوابي هم براش تعريف نشده.اگرم هست من نمي شنوم.اصلا هيچي نگو،من نمي شنوم............

 

پنجشنبه 25 خرداد1385 آسمون||
Tags:

 

با شتاب حرکت می کنم و نگاه من در بیکرانه ترین چشم اندازها نه به مرگ زندگی ،که بر زندگی دوباره ی پس از مرگ ناظر می شود. من وجودم را دوباره کاشته ام و می دانم که سر انجام روزی سبز خواهم شد ولا جرم این نه معنی مرگ که در عین رویشگاه حیات تاریک موقتی است که در زیر زمین جریان دارد و چون سالها گذشتند و بار دیگر بهار،توانست از پس این زمستان طولانی سر بر آورد،در تنم فوران می کند.

بیمی نیست اگردر این دوران نقاهت درد آلود کسی را نیافتم که در کنار پنجره مرا به آفتاب معرفی کند.چرا که از مردن هراسی نیست.آنهم برای من که می دانم از کجا به کجا آمده ام.آری؛من که در آغاز سفر در جستجوی قطعه ای از آسمان بودم،تهی از اندیشه های پست نومید،به هدیه ای تنها یک چراغ،یک دریچه دل خوش داشتم هم اینک تا خود صبح ارتباط با آفتاب،در تمام طول سفر هولناک دور و درازم دیگر به یقین رسیده ام که در پشت پنجره ی تنهایی همیشگی ام همچنان داعی بزرگ نور و روشنایی خودم هستم.

پس اکنون از همیشه بیشتر دوست دارم که در چهار دیوار بسته و بی پنجره ی خویش،به درون خود نگاه کنم و به دنیای ذهنی و محصور و محدود خود پناه برم.

پنجره ای که آرمان هر فرد پویایی است که تا به کشف آن نرسی و نتوانی که برای همیشه اش باز کنی به تسخیر هیچ فضای عینی مکشوف ، توفیق نخواهی یافت.

 

 

 

دوشنبه 15 خرداد1385 آسمون||
Tags:
 

تقديم به همتا خانوم عزيزم که کامنت قشنگش منو واداشت که دلتنگی های هر روزه اش را بنگارم تا شاید بها نه اي شود براي تشکري که زبانم قاصر است از بيانش و صد البته می دانم حق مطلب تمام و کمال با قلم ضعیف من ادا نخواهد شد.
وتقديم به همه ي اونهايي که قلب بزرگ و مهربونشون هنوز هم براي از دست رفته هاشون ،مي تپه
.

مي بينمت هر روز....نظاره ات مي کنم در خود....اما تو هيچگاه نمي فهمي....که در درون من چه مي گذرد....سر شارم مي کني هر شب....هر شب که با تمام قوا بر فکر و پيکرم هجوم مي آوري....و جاي خواب را در چشمانم مي گيري....طلوع مي کني در من....که غروبي در کار نيست....صبح مي شوي در قلبم....که شبي در کار نيست.... پر رنگ تر مي شوي در روحم....رسوخ مي کني در نهادم....و من خود اينطور مي خواهم....آري اگر يک روز نباشي.... دنيايم جوري ديگر مي شود....اگر لحظه هايم با تو نياميزند....تهي مي شوم....هر روز بيشتر از ديروز مي خواهمت....در وجودم زيست مي کني....به آرامي....همچون همان روزهاي نخست....زيبا تر از تماميه ي لحظه هاي سپري شده با تو....جوان تر از فصلهايي که با تو شروع مي شدند ....با نام تو مي گذشتند ....و باز هم با تو آغاز فصلي دگر....که هر چه بود و هر چه هست باز هم تو....نفسم به شماره مي افتد ،هنوز....با ياد آوريه خاطراتي که در وجودم ثبت کرده اي....احساست مي کنم ،هنوز....عميق تر از همه ي آن روزهايي که در کنارم بودي....تازه اي برايم....به همان طراوتي که هميشه ازعطر قشنگ ترين گلها به ياد دارم....من سر شارم از تو....و تو چه دوري از من....چه بي توجهي و مرا نمي بيني....هر روز صبحگاهم مي شوي....و تو به خاطرم نمي آوري....و من باز مي گذارم در وجودم رشد کني....آري خود اينگونه مي خواهم....با تمام نيرويم....توهمچنان نمي گذري....اما من گذار باد را عبور تو فرض مي کنم....نوازشي نمي کني....ومن صداي قد کشيدن نهال وجودم را حرف هاي تومي دانم.... تو حسم نمي کني....و من مي بويمت....اما تو....در مني....در مني و من مي دانم که نمي خواهي....نمي داني....نمي آيي....رفته اي....ولي من باز اصرار به ماندنت دارم....باور ندارم رفته اي....آخر،سر سبزي هنوز در من....همچون همين فصل بهار....همواره شکوفا مي شوي از من....همچون تمام اين شکوفه ها........
آه! باز اوهامي هولناک بر من چيره گشته.باز هذيان گفته ام.باز خيالات مرا با خود برده.فکر کردم هنوزهستي.فکر کردم نرفته اي.فکر کردم بيادم داري!!!!!

 

دوشنبه 8 خرداد1385 آسمون||
Tags:

 

در پناه شبی آرام،پشت شیشه ی پنجره ای تنها ایستادم تا بنگرم ستاره ها را از ورای باور هایم.چشمهایم گشوده شدند و من برق نقره فام ماه را در انعکاس شیشه دیدم. آنقدر زلال و بی زنگار بود که لبریزم کرد و من هر لحظه بیشتر از شوقش سر می رفتم.چشمک ستاره های روشنی را تشخیص دادم که گویی برایم آشنا ترین ها بودند.انگار دیر زمانیست که در من نفس می کشند ،اما ایبار چه مشتاقانه پزیرایشان بودم و حس ژرفی در من شکوفا می شد .لمس کردن این احساس عمیق در وجود یخ زده ی من داستانی غریب می نمود.شب آرام و راز آلودی بود.چه آرامشی از من فوران می کرد .سپری شد ولی هنوز شیرینیش در وجودم تلخ نشده است.

 

پنجشنبه 4 خرداد1385 آسمون||
Tags: