تبليغاتX
حرف های روپوش سرمه ای
تو دنياي ايده آل من خط نيست.. همه مسيرا دايره است
دايره ها تو هم پيچ ميخورن و و وقتي توشون اوج ميگيرم تو مرکز دايره هام .. اونجا آخر دنياي منه
من تو اون نقطه ميتونم ادعا کنم که همه دنيا رو دارم
من پاره خط هاي بدقواره رو دوست ندارم ..
راه ها تکراري به نظر ميان ..
مرکز دايره ام رو گم کردم؟
ميتونم يکي از نقطه هاي سر پاره خطهاتونو قرض بگيرم..
دارم نقش کاتاليزگر رو بازي ميکنم
من دست ميخوام
دستهايي که بشه ساعتها منو بقلم کنن سفت سفت
دنياي رمانتيک کودکانه من ترک خورده
جمله هاي کوتاه احساساتيم دچار التهاب شدن
من ابديت ساکن ميخوام
خوابهاي طولاني ميخوام
من انگيزه براي نوشتن ميخوام
من دليلي ميخوام براي لذت بردن از هوا... من مرکزم رو ميخوام
زياده خواهم
اونقدر که حتي تراويس تپش قلبم رو پايين نمياره
من ميدونم که چيز بيشتري هست..
ولي هر روز تو پست هاي تکراريم تکرار ميکنم که همش همينه
من ميخوام باور کنم که بتونم زندگي کنم
به خودم قول ميدم که حتي وسط کلاسام اشکام رو کنترل نکنم
قول ميدم که احمق ترين دختر دنيا باشم
بزرگترين ناراحتيم وقتيه که تاکسيا ميرسن به مقصد و بايد پياده شم
گريه ميکنم
براي کاکتوسام.. براي من اول جمله هام.. براي حرفايي که نمينويسم
من فکرام رو بالا آوردم .
همه چيز رو موشکافي ميکنم.. مثل غذايي که انقدر موقع خوردنش به محتواش دقت ميکني که فرصت لذت بردن ازش رو پيدا نميکني
من از اين تنهايي آزار دهنده بهمون قدر بيزام که دوسش دارم
دوستام رو ميخوام. روابط تعريف شده ميخوام که توشون لازم نيست چيزي رو توضيح بدي..
سکوت هاي طولاني ميخوام
من خستم
من يک دروغ گوي بزرگم.. منطقم نميذاره احمق ترین دختر دنیا باشم
حتي اشکام رو پشت کلمه ها قايم ميکنم
خسته شدم
از پستام .. از چش ناله هام.
از سيکلهاي تکراري بي معني که به هيچ جا نميرسن.
پنجشنبه 15 تیر1385 آسمون||
Tags:
اتاقم تاريک است با نور زردي که نميدانم از کجا آمده .. نورها اگر قرار باشد بيايند از همه جا راه خود را پيدا ميکنند .همه چيز دست من است دست اين دختر سر به هوايي که مواظبتش را ميکنم. دست من است که نور بيايد يا نياييد که نور باشد يا نباشد . آهاي دختر ماخوليايي چه ميخواهي ؟ ميخواهد از تب بسوزد و سردش باشد ميخواهد زير پتو مچاله شود و نور بازي کند ..آدمهايي بودنند ( هستند؟) که ميشد  کنارشان دراز کشيد و خيال کرد که ميدانند در سرت چه مي گذرد آدمهايي بودنند ( هنوز هستند يا نه نميدانم .. زمان زره بين در دست دارد .. شايد حتي نبودند. شايد آدمها آدمهاي نوربازي زمان بيکاري ام بوده باشند ) که همديگر را نجويده بلعيدن تنها بازيشان بود و چه قدر دلم براي يکباره بلعيده شدن تنگ شده.
دختر پر زوري شده ام که همه ي بازي ها را اول ميشوم . دختر پر زور دلش بازي اي مي خواهد که نتواند آن را خوب بازي کند خودش مراحل را سخت و سخت تر مي کند و همه را ميبرد . من؟ نقش دختر هم ديگر به پررنگي قديمها نيست تکراري نبودنش تکراري شده .. همه چيز در نهايت همان طورست که هميشه بود . بازي نورها دست من است ميتوانم حصير اتاقم را بالا دهم و اجازه ي ورودشان را بلند بگويم . مثل اين مي ماند که خدايي ( نه آن که نيست . آن که نقش خدا را در کلمه اش بازي ميکند ) از خداييش خسته شود و روي زمين با آدمها کشتي بگيرد تا قوي تر از خودش را به خدايي منصوب کند .. بعيد مي دانم او وقتي که خودش را به باختن زد و جاي را به انسانش داد بتواند به لبخند احمقانه اش نگويد که چي .
به کيبورد زل ميزنم. دختر را از بالا ميبينم پتو را پيچيده دور خودش وبا انگشتان بلندش آرام دکمه ها را بالا و پايين ميبرد . دختر در دلش ميگويد ( بلند مي گويد که من هم بشنوم ) با هر تکان دستم مولکول هاي هوا تا قطب تکان ميخورند . دختر دلش ميخواهد برود قطب .اين را آرام ميگويد ..نميخواهد من از شنيدنش افسرده شوم .. ميگويد آنجا لازم نيست به نور ها بگويم که اجازه دارند بيايند تو . خودشان همه چيز را از چشمهايم مي فهمند .. دختر ميخواهد من نفهممم که بغض دارد وخسته شده از اين که اين روزها همه سفر دور دنيايش را شوخي ميگيرند .جلو ميروم تا دستش را بگيرم نه اين که اين حالش را بهتر کند که فقط کاري کرده باشم ..عصباني ميشود و سرم داد مي زند از من انتظار ندارد مانند بقيه بازيش دهم ميگويد همه اش تقصير من است که مجبورش کرده ام نرم شود و با خودش گل بازي کند و خاک ها را بمالد به صورتش تا آدمها خوششان بيايد ميگويد با گل هاي روي صورتش تغييرات چهره اش را کسي نمبيند آن هم آن دختر متغيري که خودم بهتر ميدانم هيچ کلمه اي را مثل ديگري نمينويسد تند تند ميگويم و خزعبل ميسازم .نگاهش به ديوار است دست ميکشد روي صورتمان. حرارت دستش طوريست که انگار کشف جديدي کرده باشد. بلند مي گويد اصلا شايد دليلش همين است که آنها چشمهايم را نمبينند يکهويي ميبوسدم و ميدود تا دستشويي که گل هاي صورتش را بشويد .. صداي کنده شدن خاطراتش را ميشنوم که به در و ديوار مي خورند و له ميشوند.
من؟
دستهايم خيس اند سردم است و در آينه هيچکس نيست.روحم به شدت خوابش می آید.


 

یکشنبه 11 تیر1385 آسمون||
Tags: