تبليغاتX
حرف های روپوش سرمه ای

همه ي مسيرهاي ما از نقطه اي شروع و به نقطه اي ختم ميشن.در طول مسير حوادث و رويداد هاي متفاوتي رو تجربه مي كنيم و اون آدمي نيستيم كه حركت رو شروع كرديم.ماهيت زندگي همينه. توي اين مسير رفته شده كه مي تونه براي من دايره باشه يا هر چيز ديگه اي براي شما هيچ وقت ازآدمهايي كه شخصيت هاي كاغذي دارن خوشم نيومده.آدمهايي كه براي خودشون شخصيت هاي كاغذي ميسازن خيلي زود اين باور و در اطرافيانشون بوجود ميارن كه يه دورغگوي بزرگن و نه حتا هيچ چيز ديگري و اون قدر حقيرن كه فقط مي تونن خودشونو پشت كليشه هاي هميشگيشون قايم كنن. هوشياري هميشه از غفلت آغاز ميشه.مثل شروع شدن هر چيز ديگري كه مي تونه انگاره هاي جديدي رو به اثبات برسونه.در ابتداي بروز هر مشكلي ادراك ما ابتدا با تمام وجود بر مشكل بوجود آمده متمركز مي شه و اين وضع تا زماني ادامه داره كه باورمون بشه كه همه ي راه حل هاي هميشگي ديگه چاره ي كار نيست و چشمامون گشوده بشه.تماميه ي مشكل هاي مختلف اين زندگي تنها و تنها باعث ميشه كه ما خودمونو احساس كنيم و اين مطلب بهترين موقعيت براي هر فرديه .به نظر من كه هر احساسي مي تونه از طريق لمس كردن منتقل بشه.همينطوريه كه خيلي وقتا دلم دست هايي رو مي خواد كه بقلم كنن سفت سفت و تا من نخواستم ولم نكنن.نمي دونم توي اين كلمات چي   مي تونه وجود داشته باشه و وقتي همشونو حسابي زير نور آفتاب نگاه كنيم ميشه پشت تو در توشونو ديد يا نه؟نمي دونم شايد دنيا از بس پوچ و بي محتواست لذت ها هم ته كشيده و شايدم اين باور از زماني در وجود من شكل گرفت كه من در عين باور كردن همه چيز فهميدم كه در انتهاي    تماميه ي فرصت هاي خود ايستاده ام.خلق كردن هر چيزي مي تونه لذت آور ترين كار دنيا باشه و شايدم تلخ ترين كار هاي هستي.ولي هر چه هست ميدونم كه بوجود آوردن فقط و فقط مي تونه باعث رشد سطح دروني بشه.مي توني اونقدر بزرگ بشي كه ديگه به جاي توجه كردن به هر چيز ريز و موشكافي كردن كوچكترين حفره هاي دروني بزرگترين چيز هاي دور و برت كوچك به نظر بيان.چشمات مي تونن در دو حالت ببينن دور ترين چيزها رو يا نزديك ترين چيز هايي كه هستن وتو انگار هيچ وقت حتا اندكي هم وقتتو براشون صرف نكردي.نمي دونم اين بر ميگرده به خاصيت دروني هر فردي كه چقدر بخواد و بتونه و البته تلاش كنه.

 

 

یکشنبه 22 مرداد1385 آسمون||
Tags:
چيزي براي نوشتن باقي نمونده ...تعجب ميکنم قبلا ها چطور و چرا مينوشتم..اونقدر که به کلمه ها شک ميکنم .. اونقدر که ميترسونندم..از ترس همه ي دستور زبان رويادم رفته ...سر هر جمله جونم داره بالا مياد..اونقدرکه همه چيز سريع ميگذره ..دائم روزها شب ميشن و شب ها روز .. اين اتفاق مکررا مي افته ..يعني چي مي افته ؟ از کجا مي افته؟.. منظورم اينه که الان شب و فردا بازهم صبح خواهد شد.پدر بزرگ مي گه:خدا هيچ وقت قول نداده که آسمون هميشه آبي باشه و خاکستري نشه..اگه چيزي رو بهتون نمي ده حتما مي خواد يه جاي ديگه توي يه فرصت بي نظير براتون جورش کنه ..اينا حر فايي که از راديوپيام پخش ميشه..گوينده با هر بار گفتن اين حرفا يه احساسي رومنتقل ميکنه که نمي دونم براي شما چطوريه ولي براي من که خنده دار جلوه ميکنه...درکم کمه و الا اينا عين اون حرفهايي اند که هر روز از خيلي ها مي شنوم ...والبته بعضي اوقات خودم هم براي ديگران تکرارشون مي کنم.آره!صد البته که خدا قول نداده که آسمون هميشه آبي باشه ولي... نمي دونم قول داده که هميشه خاکستري باشه؟خاکستري..اين رنگ بي حس کننده که ممکن براي خيليا هم احساس بر انگيز باشه ولي اصولا تداعي کننده ي يه سرديه عجيبيه..شايدم يک سرد شدن عجيب و غريب..توي اين دنياي هزار رنگ، خاکستري بودن ديگه از اون حرفاست ..هر چيزي عکسشم صادقه.درست در نهايت ادراک مي فهمي که همه چيز نقص شده .کل مطلب به هم مي ريزه وشايدم همينه که آدما هميشه از فيلتر خاکستريه دنياي من رد ميشن و در نهايت آنها من نشوند مي شن عکس کوچيکي که يه تلق خاکستري روشو تزئين کرده.حالا اين شماي کلي مي تونه سياه دانه هاش ارجح تر باشه يا رنگ سپيدش بر مدار جاودانگي بچرخه.نمي دونم.. در هر دو حالت چيزي عوض نمي شه.آدمها هم کم رنگ تر مي شن هم دوست داشتني تر.الان رنگ مورد علاقمو پاک کردن.رنگ..علاقه...پاک کردن..چرا اينا رو گفتم؟نمي دونم شايدم هر چيزي اول بايد رنگ بگيره تا بتونه ديده بشه .هر طور هست بايد پر رنگ تر از پس زمينه باشه اينطوريه که به چشم مي ياد .درک ميشه .بيان ميشه.براي همينم هست که هميشه دوست دارم روي زمينه هاي تيره با قلم سپيد بنويسم .دوست ندارم هيچ کدوم از کلماتم روي کاغذاي سپيد جاري بشن.ديده شدن هر دوشون يکيه ولي جذابيت اولي براي من بالاتره.شايدم اين چشمهاي منه که به پس زمينه هاي تيره عادت کرده .هر چند تو کل مطلب خللي وارد نمي شه.اصل عمق هر چيزيه.اصل درک کلمات و مقصود از بيانشونه..نه رنگشون..ظاهرشون.هر چيز رنگي تري جذاب تره.کشاننده تر.ولي مي تونه عکسشم صادق باشه يعني به محض حس کردن و لمس کردنش دلتو بزنه.يه سپيدي مطلق بخواي.مي گم که همه چيز در عين بودن انگار وجود نداره.نقص ميشه.پشت همه چيز دياليکتيک خود نمايي ميکنه.هر چيزي که وجود داره متضاد خودش رو هم به وجود مي ياره و هميشه يه روز اين دو از جدال با هم خسته مي شن و واحد جديدي رو به وجود ميارن. واحدي مثل قبل . شايد بشه گفت کامل تر يا مطابق تر با حال. تز جديد باز براي ادامه حياتش متضاد خودش رومي آفرينه وهمين تضادهاست که زندگي روبه جريان مي اندازه....هيچ وقت نتونستم اون طوري که دلم ميخواد از چيزايي حرف بزنم که حسشون نميکنم يا حسشون ميکنم و سعي ميکنم نکنم..........
یکشنبه 15 مرداد1385 آسمون||
Tags: