زمین به زیر پایم گویی ز تکیه گاه تهی میشود
عرش کبریایی لرزشی عمیق دارد
آسمان مهتاب و آفتابش را لرزان تر از همیشه میبیند
همه چیز در برابر دیدگانم می لرزد
بیابانها،کو هها،دشت ها،ابرها،دره ها،افق هایی دور دست تر از هر دور تری
همه و همه میلرزندوفرو میریزند
اما من حتا اندکی در خود احساس تکان خوردن نمی کنم
آنقدر هیچ شده ام که برای تکان دادنم بیش از اینها باید فروریزند
بیش از اینها لازم است.
اصلا نمی دانم چگونه شروع شد.شاید از همان زمانی که مجبور شدم بین بد و بدتر ، بدترین را انتخاب کنم .من درونم در آن نقطه بود که برای خودش آدم جدیدی ميان خط ها ساخت. مني که خارج از دنياي بيرون وجود داشت و ميتوانستم هر طور که دلم ميخواست به او شکل بدهم. من بزرگ شد و بين باکرگی کاغذ تنها و تنها تر شد. اول من نبود . من در مقابل هويت های ديگر تعريف ميشد. درختها بودند. کلبه ی دوست داشتني صورتي و ابرهاي قلمبه ی دخترانه ام و بعد هميشه دختري با موهاي دمب گوشی و یک عالمه آرزو. شايد همان وقت شروع شد.دختر نبود با دامن هميشه آبی اش. ابرها بودند و برگهاي جديد درخت و قاصدک هایی که با آرزو ها رفته بودند و من نخواهم گفت که دنیای دخترک چگونه خاکستری شد. روزها گذشتند مثل هميشه که ميگذرند. و شب ها صبح ميشدند بدون توجه به رنگ درونم و همه چيز در حال حرکت بود. روي خاک نشسته بودم و با دهان باز موج هاي اطرافش را نگاه ميکردم. همه چيز کش مي آمد و همه چيز حرکت ميکرد. نميشد باور کني چه ميبيني. تا ميخواستي ببيني چيز ديگري جلوي چشمانت بود. آن روزها بود که سوار قطار شدم شايد. قسمتي از حرکت شدم و حتي وقتي خيلي هم دلم گرفته باشد نخواهم گفت که روي ريل ها چه ديدم نهایتش این است که اشکهایم را تند تر از همیشه پاک کنم. خودم را بين کلمات مينوشتم. خودم را به طرز بي رحمانه اي تنها مينوشتم که بعد که خواندمش کمتر احساس تنهايي کنم قلبم ميترکد. آنقدر دنیایم خاکستری و سرد شده بود که انعکاس هيچ رنگي را در آن نمي دیدم. حتي قدرت تخيلم را هم از دست داده بودم. درخت ها را هميشه سبز مي دیدم بدون اينکه اذيت شوم. نه اينکه دختر قوي اي نباشم. من سوار اين قطار لعنتي شدم و با سرعتش کنار آمدم و حالم ديگر به هم نميخورد. روزها به پنجره ي قطار ساعت ها خيره ميماندم بدون اینکه چیزی ببینم .دلم هم براي سکون تنگ نميشد چون سکونی وجود ندارد. و دلم براي من هم تنگ نميشد چون من ی هم وجود نداشت. حتي ديگر بين خط هايم هم وجود نداشت.دلم برای خودم تنگ نمیشود. دلم براي وجود نداشتنم تنگ ميشود. در قطار همه چيز همان شکلی بود که ساخته بودمش. همه سوار ميشدند و همه دير يا زود پياده ميشدند. از مسیر ها وقطارها ی ديگري برايم حرف ميزنند ولي برای من فقط مسافران مهرباني بودند که به قطارم سر ميزنند. به همه شان لبخندمیزدم بدون اینکه معنایی برایم داشته باشد .ولي پنجره ام..پنجره ام از همه وفادارتر بود. و شايد روزي باید می فهمیدم. اين روزها کاری بزرگ انجام داده است. ريل هاي قطارم را کج کرده است تا از مسير سبزتري رد شوم و باز رویاهایم را دنبال کنم و زمان بيشتري را با او بگذرانم و موفق بوده است .
فقط.... بعضي شبها که همه خوابيده اند و من صداي ضربان قلبم را ميشنوم چيزهايي مينويسم که حتي خودم بار بعدي که خواندمشان نفهمم. و خوب ميدانم فردا همه چيز به روال عادي بازخواهد گشت.
روزا تکرار ميشن ..فکرا تکرار ميشن ...با اين حال همه چي جديد به نظر مياد. به اين رسیدم که بهشتي اگه باشه يه دنياي کودکانس و هر لحظه بيشتر جذب آدماي کوچيک ميشم.... آدمايي که از سادگي نگاشون خندت ميگيره..دلم یه عالمه گل ارغوانی می خواد که بزارم توی این گلدون نقره ایه ی کنار آینه ی میز اتاقم بوشون،رنگشون تموم اتاق سرمه ایمو مال خودش کنه.ماه و ستاره های اینجا انگار دارن میان جلو اونقدر که مژه هام دارن می خورن بهشون..دلم میخواد برای همه از آسمون Sta Passando Novembre پخش بشه...دلم ميخواد توپ بازي کنم مثله بچگي هام ويه دفعه تصميم بگيرم توپ رو شوت کنم يه جايي که تا چند لحظه قبل حتي نميديدمش..فرديت! (؟) فرديت . اين ديگه حل شدست ...قبلنا خيلي تو ذوق ميزد...تو بچگي يادم نمياد به کسي جز خودم فکر کرده باشم ...دوست دارم رو فرش اونقدر بچرخم که از سرگيجه بخورم زمين...مشتم و باز میکنم نور کوچیکه از وسط دست بسته شدم هول می خوره توی هوا.کمم باشه روشناییش اونقدر توی چشام برق میزنه که حس می کنم دارم شاید عوض میشم.
من ؟ دوست دارم از خط بالا متمايز باشم و با اين حال خوشحالم که يه قسمت کوچيکم... يه لحظه هايي همه ي آدما رو به خاطر وجودشون اونقدر دوست دارم که ميخوام بغلشون کنم و همشونو بوس کنم.
از نوشتن اولين خط دور شديم و چند ثانيه پيش سعي ميکردم که حدس بزنم تو سر همتا چي ميگذره و الان ميلرزم وقتي فکر ميکنم که ممکنه حسرت اين روزا رو بخورم.دارم بزرگ ميشم .. دلم تنگ ميشه...دلم تنگ شده.. از الان دلم واسه اين لحظه .. واسه دوستيام.. واسه همه چيزايي که دارمشون تنگ شده. دوست دارم تو اين لحظه خشک شم... ذهنمو ول ميکنم که دنبال نوستالژيا بگرده و آه بکشه...یاد اون سال تو شمال...بچه ها..دلم می خواد هممون دوباره حالمون خوب بشه. يه آدم ميخوام واسه ديوونه بازي در آوردن.وه.. چقدر چيزا ميتونه در انتظارمون باشه.. روزامون شده آرزو کردن يا نوستالژي زدن .دلم آرزوي تحقق يافته ميخواد .. باز همينم شد آرزو که!دلم ماشين و جاده ميخواد با آدمايي که شاديشون تو حس هام ضرب شه.يه تصوير شاد ميخوام از خودم..زمستون.. دامن کوتاه کوتاه.. جوراب پشمي رنگي رنگي.. 10 روز تموم برقصيم.بچرخيم.. بچرخيم.. بچرخيم .. و دلمون هيچي نخواد..موزيکاي جديد گوش کنيم.. ها ها چقدر این همتا هرو دوست دارم...و هيچکي نميفهمه ما تو اين لحظه ها چه حسي داشتیم.اين پستو دوست دارم.. وقتي فکر ميکنم يه هفته ديگه همه اين لحظه ها تو اين نوشته هه ثابت مونده گيج ميشم.عين دختر بچه هاي شاد و بي خيال چيپس ميخوريم و به اينکه آدما چي فکر کنن راجه بهمون ميخنديم. عاليه!
وحتي به اين که فکر ميکنم که فقط به خاطر اين لحظه ها آفريده شدم به پوچي نميرسم. بدون هيچي هاي ميشيم و ميذاريم بچه هاي تومون بازي کنن.. و من هيچ وقت هيچ وقت جلوي اون بچه هه رو نميگيرم و نميذارم مهر آدم بزرگي جرئتشو ازم بگيره. جو اين آهنگا رو دوست دارم و فکر کنم شايد اولين پست خوشحاليه که تو اين وبلاگه مينويسم.و ما متغیر ترین دخترایی هستيم که تا حالا ديدم. هاي شدم.. رفتم بالا. اون آرزوهاي خط هاي پيش زياد دور به نظر نمياد..
برقصيم
برقصيم ....
اون ارتفاع بلنده رو یادته.وقتی یه دفعه چشمم افتاد به پایین ،ترس همه ی وجودمو گرفت.ترس از پرتگاه.آره اینو بعدا فهمیدم که عامل اصلی سقوط همین ترسه بود که اون روزا هی گذاشتم توی وجودم بزرگ و بزرگ تر بشه.همین ترس لعنتی که باورامم با خودش نابود کرده. يه حسي .. يه آهنگي..وقتي بار اول واردت ميشه ..اون وقتي که ويرجيني بهش هنوز..اون لحظه، اون حس خوشبختي به حساب مياد.اما .....هیچ وقت نگفتم من از سقوط می ترسم. آخه دلم می خواست با همه ی وجودت ، اعتماد و هول بدی توی درونم. منم حس کنم یه چیزی رو دارم.ولی هنوزم توی همین لحظه که یادم میادتردید از بند بند سلول های تنت طراوش می کرد.شاید به همین خاطر بود که هیچ وقت نگفتم.هنوزم حس تردیدت زیر پوستم داره بالا و پایین میره .بعدا بود که اسمشو گذاشتی" نتوانستن".آره!اونقدر توی واژه ها بیانش کردی که الان هر چی فکر می کنم یادم نمیاد وجود داشتن یا نه!یادم نمیاد توخواستی و نشد یا نخواستی وفقط گفتی نمی تونم.حتا همین حالاهم یادم نمیاد که خودمم خواستم یا نه!!!تصمیمم اونقدر کم رنگ شد که حسابی شک دارم بهش.حس می کنم یه باد سردی نمی دونم از کجا، یهویی وزیده و کتاب وجودمو اونقدر سریع ورق زده که الان حتا صفحه ی آخرشم نیستم ........ بسته شدم.
You would like to know how do I feel?
I felt the cold far too soon.
You are lying in the sun, I wish I was there.
I will always be here.
I will always look out from behind these eyes.
Time pass.
No bady lives forever.

