تبليغاتX
حرف های روپوش سرمه ای

نمی دانم انگار همه چیز حتا در درون تو در توی توی من از اعتبار افتاده است

اهمیت هر روز کم رنگ تر می شود و جایش را به طعم تلخی میدهد که این روزها نمی دانم اسمش را چه بگذارم

نمیدانم شاید اگر اسمی برایش پیدا کنم طعمش اینقدر تلخ نباشد

طعم گس امروز است یا دیدن حقایق یا شنیدن واگو یه های خودم

اسمی اگر بود... یک اسم معمولی هم باشد غنیمت است

دلتنگم باز دلتنگم... نمیدانم قرار است چه پیش بیاید

ترس دارم؟ غم دارم؟ اوج دارم؟ توهم دارم؟ توان دارم؟ آرامش دارم؟؟؟؟

مبهوت ایستاده ام درون حجمی که باید سر کنم

 نه! هر کاری میکنم کلمه نمی شوند،حس هایم کلمه نمی شوند ،سعی بیهوده است و تلف کردن وقت

کلماتم خیلی وقت است سبکم نمی کنند

خیلی وقت است... هر چه قدر هم  توهم کنم که این کار را میکنند انگار فایده ای ندارد

شاید اگر اسمی داشت...بچه بی اسم مگر میشود

بیهو یت سیالی است که در بینهایت اطرافم چرخ میزند

می ترسم از سرگیجه زمین بخورد

آنوقت ،اگر زمین بخورد ،دنیا حتما خواهد لرزید

برایش میترسم،برای کودکم نگرانم...راه رفتن را می آموزد؟...می گذارند؟...می تواند؟

تلاشش را میبینم هر روز که آغاز میشود...زیر باران حتا

اسمی اگر باشد شاید بتوانم...شاید.

 

 

پنجشنبه 27 مهر1385 آسمون||
Tags:

همه جا انگار پر از پر ده های آبیه که سعی دارن تلقین کنن که آسمون همیشه می تونه آبی باشه.

همه جا انگار پر از کلمس، که می خوان بگن همیشه چیزی برای بدست آوردن هست.

همه جا انگار پر از یه حسه مشترکه که تلاش می کنه  بقبولونه که من ، تنها نیست.

همه جا انگار پر از کلی سر و صداست،پر از ازدحام،هیاهو،انگار همه دارن واسه همه ی اون چیزای پوشالی که برای خود شون بزرگ کردن کف می زنن.

همه جا انگار پر از راهه،پر جاده با یه عالمه ماشین که منتظر مسافرن،که بری سوار بشی راه بیفتن تا ابدیتم بخوای،نگه ندارن،توقعی هم نداشته باشن همین که سوار شدی کافیه براشون.

همه جا انگار پر از بو هایی که هر وقت با همه ی میل نداشتتم سعی کنی که حسشون نکنی یه طوری خودشونو بهت می رسونن و تو هم چون مجبوری نفس بکشی _ و الا خدای نکرده می میری _ اونوقت که حسشون می کنی.

همه جا انگار پر از شیشه خوردس،خورده شیشه هایی که از شکستن شخصیت آدما تلمبار شدن و نمی دونی چطوری از شر شون خلاص بشی.

همه جا انگار پر از دوربینه،همه انگار یه دوربین گرفتن دستشون هی ثبت می کنن از بس روزا زود می گذره،از بس لحظه ها مثل یه ماهی از توی دستات لیز می خوره و می یوفته زمین و می میره.

همه چیز انگار خلاصه شده توی همین کلمه هایی که نوشتمشون که اونم تازه وقتی خونده می شه از یه عالمه فیلتر رد می شه و هر کسی اونطوری که دوست داره بر داشت می کنه.

همه چیز انگار همین نبود،اصلا من اومده بودم یه چیزای دیگه بگم ولی نمی دونم چرا اینطوری شد.

همه جا انگار پر از همین حس الان منه که بعدا شاید  تونستم کلمشون کنم.

 

یکشنبه 16 مهر1385 آسمون||
Tags:

همه می گویند بزرگترین حسنی که کابوس های شبانه ام داشته اند تغییر باور هایم بوده است.باورهایی که هیچ گاه بزرگیشان در تنگنای کلمات نخواهد گنجید.من دیر زمانیست که در قصر یخی خود زیست می کند. قصر روشن است و هر روز بر تعداد اتاق هایش افزوده می شود و هر بار که از پله ها سرازیر می شود با چه شعفی به دیگران نشانش می دهد.من،بزرگ می شود و حتا اگر آیینه ای هم نباشد این کلمات هستند که فریادش می زنند.شاید بر عکس باید سپاسگذار هم باشم که رنگ درونم اینقدر عوض شده است.باورهایم تغییر کرده اند آن هم نه از نوع اندکش انگار زلزله آمده است.راه می روم،درون دنیایی که هر روزش برایم جدید ترین روز هاست.همه می گویند این دویدن ها،این از نفس افتادن ها لازم بوده است.همه می گویند قصرم را خیلی خیلی باور نکردنی ساخته ام.زیبایی اش تحمل زیستن در دنیای امروز را ندارد و من،بی تحمل تر از همیشه بوده است.من ،باز میشنود.صدا ها رساتر از همیشه در گوشم می پیچند و باز هم تغییر خواهد کرد،این را می دانم.و "او"هم پیوسته درون کلماتم تغییر هویت می دهد.من هم عمیقا معتقدم که دنیا جای کثیفی شده است. برای همین است که برنامه های تلویزیون با ارزش های جدید احمقانه ای که تولید می کند حال آدم را به هم می زند. آینده ی مبهم پیش رویم مرا هم دیوانه می کند! اما درون قصرم همه چیز از جنس نبوده هاست.نبوده هایی که سعی دارم خلقشان کنم و میدانم که خلق کردنشان هر لحظه از  واقعیات دور و دورترم میکنند.آخر هیچ وقت از دنیای حاضر و آماده خوشم نخواهد آمد.می خواهم نباشند و من با تمام تفاوت هایشان بودشان کنم. بدم می آید که چیزی که از جنس من نیست هدف من باشد یا ساعتهایم را با کاغذهای سبزی مبادله کنم که بتوانم با آنها اسباب بازیهای جدیدی که میبینم را بخرم.واقعیت ها این روز ها با چشمانی خیره انعکاسشان را درون چشمهایم می جویند و زندگی به خاطر همین کشف هایش است که ارزش زیستن را دارد به خاطر همین حضم کردن تفاوت ها.

 

 

چهارشنبه 5 مهر1385 آسمون||
Tags: