فکر ميکنم يک نفر وقتي از خواب بيدار ميشود دنيا تا چند لحظه ی اول برايش غريبه است ، مي خواهد برگردد به آن جايی که بوده .. مثل جنيني از رحم در آمده ، منتها تکرار اين تجربه از شدت بهتش کم کرده است..اینکه فکر ميکنم هر چه قدر هم بدانم نميتوانم بدانم که واقعا درست ميدانم يا نه به جای نا اميد کردن اميدوارم ميکند ..چيز ترسناکی ، حقيقتي باقي نمي ماند که بتواند لمسم کند .. چیزی در درونم باز شکل قدیمی اش را می سازد..ساخته شدن متوقف شده بود و من نمی دانم بابت این تعطیلی کار خوشحال بودم یا ناراحت..اما نرم نرمک از سر گرفته می شود..دیگر قرار نیست چیزی اینقدر پیچیده شود که خودم هم سر گیجه بگیرم ..همه چیز به سادگیه همین روز نیمه ابری پاییز است درست به همین بلاهت که می توان درک کرد..بایدمی فهمیدم که فاصله ی عمیقی بین احساس و عشق وجود دارد ..دلم هیچ چار چوبی را دلش نمی خواهد..هیچ وقت از هیچ عکس العمل تکراری خوشم نیامده است..من دلم غیر منتظره ترین چیز های دنیا را می خواهد..همه روابط دوست داشتنی زیادی دارند..با همه ی احساس ها و مشتراک متناقص..من ولی نزدیک میشوم.. به آن من وجودیم که تمام روابط تعریف نشده ی دنیا را مال خودش میداند..همان که حرف نزده می فهمند چه می گوید..من آدمها را حتا از روی موزیک هایی که گوش میدهند حس میکنم..و ای کاش میدانستی الان درون گوشهایم چه تکانم میدهد..و امروز بهترین روز دنیاست..دلیل خاصی هم ندارد..بهترین است چون من می خواهم که باشد..آبی ترین روز پاییزی..احساساتم هم مثل خودم از تمام چار چوب های دنیا فرار می کنند..نمی خواهند معمولی باشند..دوست ندارند جمع بسته شوند..دوست دارند خارج از تمام خط قر مز های دنیا باشند..و هستند ..اين يک دوره ی آرام از زندگی من است .. وقتی زندگی اينطور است گاهی چيزهای خوبی هم رخ ميدهد ..دوست ندارم جور ديگری ادامه اش بدهم .. اينطوری خيلی به خودم نزديک ترم.. به آن من آرامي که احساساتش را غليظ شده تحويل کسي نميدهد ..بايد عادت کنم تا از همين پايين زندگی ام را نگاه کنم ..نه از بالای درخت يا هرجای ديگر..از اينجا زندگي نه ترسناک است ونه هيچ چيز خوب يا بد ديگری.. آنقدر معلق است که هيچ اسمي نميتوانم برايش بگذارم ..درست مثل يک وسيله ی ساده ی شخصی ميماند که ميتواند برای آدم هويت پيدا کند .. درست مثل همان .
"می خواهی بدانی برای من کیستی؟ پس خوب گوش کن: من می توانم روزها،هفته ها،ماه ها تنها بمانم.خواب آلوده،آسوده،خشنود چون یک نوزاد.و تو این خواب آلودگی را بر هم زدی.تو این قدرت را سر نگون کردی.چه طور می توانم از تو تشکر کنم؟آدمی به محبوب هایش چیز های زیادی می بخشد: کلام،آرامش،لذت.تو با ارزش ترین همه را به من بخشیدی:فقدان."
انسانی همیشه مهربان،صادق
و شاید کمی عاشق...
نمی تواند حقیقی باشد
در قصه ها به دنبالش بگرد
نه!ببخشید!
در سریالهای تلویزیونی!!!
کیفی حاوی 10 میلیون عشق
اتومبیلی با شیشه ی باز
میان ترافیک سنگین تهران!
سارقان محترم موتور سوار را
به مناقصه دعوت میکنم!!!
همای سعادت بر شانه های ما
هر چه بزرگ تر،سخاوتش بیشتر
گاهی خدا را شکر می کنم،
چه خوب شد که فیل ها...
پرواز نمی کنند!
صندلی ها را به حالت اولیه بر گردانده اند
تلفن های همراه هم ،همچنان خاموش است
پس کی هواپیمای آرزوهایت
در آغوش من سقوط میکند؟!!!
قصری ساخته بودم برایت
از جادو یی ترین شاخه های گل سرخ
اما تو،به لطافت یک تراکتور
از روی آن گذشتی!!!!
نمی دانم چرا بهترین لحظه های جوانی...
در فکر و خیال هدر میرود؟
برای گفتن یک جمله به آن که دوستش می داری
که: " ناخواسته عاشقت شده ام
سعی کن بفهمی!!!!! "
(کار دیگری از دستم بر نمی آمد.موفق باشی!)
تهرانی؟!!؟


