ميخوام وسط وسط همه ي چيزاي خوبه دنيا دراز بکشم ابرا بيان هول بخورن توم بشورن بشورن تاخود صبح خسته ام نشن.
ميخوام تا سبز شدن اين چراغ قرمز هايي که پشتشون وايسادم بهترين موزيک هاي دنيا رو گوش کنم.
ميخوام اين فاصله اي رو که بين من و همه چيز هست،توي تمام ذره ذره ي روزهام حل شده جدا کنم بزارمش کنار، فعلا فقط از اون دور دورا نگاش کنم.
ميخوام حسام غوغا کنن،خنده هام همراهيم کنن،آسمونم هميشه صاف باشه با يه عالمه ستاره که از اون بالا چشمک بزنن منم به همشون لبخند بزنم.
ميخوام زندگي راه خودشو بره منم راه خودمو برم،زير هيچ دوربيني هم نباشم.
ميخوام بهترين لحظه ها مو قاب کنم بزنم رو ديوار اتاقم که هيچ وقت يادم نره تجربشون کردم.
ميخوام همه ي آرامش هاي دنيا مال من باشه منم با همه قسمتشون کنم و مطمئن باشم که هيچ وقت کم نمياد.
ميخوام پيله مو عوض کنم ،تنوع و قورت بدم تا توي تمام رگ و پي بدنم تزريق بشه.
ميخوام لذت ببرم حتا از يه چايي خوردن ساده يا حتا ساده تر از اون...نميدونم ساده ترين چيز زندگي مي تونه چي باشه.
ميخوام زنده بشم فقط و فقط به خاطر اون قسمت هايي از وجودم که شايد هميشه ناديده گرفتمشون ...شايدم يه کارايي کردم براشون که اينقدر مرتب گلايه نکنن.
ميخوام بزارم دختر کوچولوي احساساتيم بيشتر از اينها زندگي کنه...رضايتي رو که هيچ وقت توي چشماش نديدم وببينم.
هميشه خواستن همه ي چيز هاي خوب راحت ترين کار دنياست و ساده تر از اون گفتنشونه مهم اينه که چقدر بخواي...چطوري بخواي...وچقدر براي داشتنشون تلاش کني.
امروز يه روز حساننده و سرد ،اونقدر سرد که استخونای دستام سر و صداشون در اومده.اما سرما هر چي باشه از تموم گر ماهای دنيا بهتره،دلم هيچ آتيشي رو دلش نمي خواد دوست نداره بسوزه خاکستراشو فوت کنن تا ابديتم وقت بزاره هي بگرده دنبالشون...چه کار بي فايده اي پيدا شدني در کار نيست شايدم مي گرده که وقتش بگذره يا حتا سرش گرم شه نمي دونم چه حسيه.امروز از صبح تا حالا چند بار نزديک بوده برم زير ماشين توی کدوم عالم و دنيا نفس مي کشم نمي دونم.اِ اِ...راستي من اصلا نفس ميکشم؟نمي دونم اين چيه که به عنوان هوا فرو ميکنم تو ريه هام.بيچاره ها دلشون واسه يه چيزی که حداقل اسمش هوا باشه لک زده.اما هيچ وقت هيچ چيز سر جاش نيست لااقل هر کي سر جاش باشه من صد در صد سر جام نيستم.الان يادم نيست جام کجا بوده اصلا مفهوم مکان برام از بين رفته من حتا اتاقم و هم ديگه باور ندارم.هر وقت از بيرون مي يام واردش مي شم حس ميکنم هر روز داره عرض کم ميکنه نمي دونم اين حس و هميشه دارم.عرضش داره عوض ميشه ولي حتم دارم زياد تر نمي شه. نمي دونم شايد به جايي برسه که واسه رفتن توش مجبور بشم مچاله شم شايدم هر شب خودمو جويدم که تو عمل انجام شده قرار نگيرم.حوصله ی هيچ غافلگيری رو ديگه ندارم از حالا دست به کار مي شم که اگه يه روز چشممو باز کردم ديدم حتا ديگه اندازه ی تختم هم جا نداره بهش بخندم.راستی جويدنه مي تونه کاری بکنه؟هر بار که مي خوام سعي کنم فکر کنم راه حل پيدا کنم يه سر درد مي گيرم درست مثل الان که مي خوام سر مو از ته ببرم بزارم کنار به عاقبتشم اصلا فکر نکنم.وای امروز يه روزی که بار معنايي نداره تهي به تمام معنا تهي از هر چيزی که فکر شو بکنيد.سرم بدجوری گيج مي خوره اونقدر زياد که تهوعم زياد مي شه.آخرش فکر کنم از حجم اين همه فکر که توی کلمه خفه شم. لحظه هام قفلم ميکنن و اين سکوت ممتدی که اينجاست و با هيچ چيزی نمي شه اندازه گيری کرد.مقياس اندازه گيری موخيلي وقته گم کردم.ول کردم همه چيزو ومنتظرم همه چيز هم منو ولم کنن.اين حس الانم اونقدر غليظه که برام قالب مي سازه.تموم رفتارا مو ديکته ميکنه.روی همه ی حسهام بر چسب طريقه ی استفاده چسبونده.خورده های درونم گم شدن مي دونم هر چقدر هم که جون بکنم ديگه نمي تونم مثل روز اولم بشم .اصلا راستش يادم نمي ياد اولش چطوری بودم و اين حد اقل خوبي ش اينه که خيلي از وضعيت فعليم شوکه نمي شم.انگار همه چيز غریب به نظر مي ياد.دلم فقط يه خواب طولاني مي خواد...يه وجود مجهول که هيچ چيزش اينقدر برام روشن نباشه.
انقدر خواستم دنيا داشته باشم كه بازو هام دراز شده انگشتامو پنج بار بايد لوله كنم تا جا بشه تو جيب شلوارم
دستام قدر دنيا نشد
منم خسته شدم
حالا انقدر بزرگن كه رسيدن قاشق به دهنم سه سال طول ميكشه
به هيچي نميتونم درست اشاره كنم همه فكر ميكنن خيلي دورا رو دارم نشون ميدم
آره الان انقدر بزرگن كه وقت بغل كردن فقط جا خاليا رو ميبينم
شايد دادم يكي تاشون زد تا آخر عمرم آستين بلند پوشيدم كه كسي نبينه
اگرم جاش نمونه ميدم قطعش كنن راحت شم
چه زيادم
اوه


