از این بالا همه چیز خیلی خیلی کوچیک به نظر میاد.اونقدر ریزن که من فقط نقطه های روشن و میبینم.هه هه چه جالبه.اونقدر فانتزیه که فکر میکنی اگرم بپری پایین هیچ اتفاقی که نمی یوفته هیچ ، تمام بدنت هم پر از هیجان میشه.پنجره رو باز میکنم.یه هوای سردی می خوره تو صورتم ولی نمی بندمش.یهو بی هوا که به خودم میام میبینم دارم یخ میزنم ولی عجیبه که ناراحتم نمی کنه.قدرت نگام اونقدر زیاد هست که حس میکنم همه چیز همزمان با حرکت چشمام داره تکون می خوره.اینجا میشه با آرامش بشینی به هر چی که دلت می خواد هر قدری که دلت می خواد فکر کنی و این عالیه.قدیم تر ها یه جایی داشتم توی ذهنم که هر وقت می خواستم میرفتم توش.یه جای نیمه تاریک و خنک که توش میشد به اون چیزایی که دلت نمی خواست فکر نکرد الان ولی خیلی وقته دیگه اونجا رو هم ندارم ولی این اصلا مهم نیست چون جایی که الان توش ایستادم وضعیتش خیلی بهتره و این باعث میشه یه شوق کودکانه ای سراپای وجودمو مال خودش کنه.اینجا نه مکان اهمیت داره نه زمان! به خاطر همینه که دلم دلش میخواد بچه گی کنه همه ی منطق های دست و پا گیر و هم بزاره کنار.اینجا اونقدر همه چیز معلقه،اونقدر احساس بی وزنی دورتو میگیره که حتا سنگین ترین چیزها هم سبک به نظر میان.اینجا اونقدر مفهوم همه چیز وارونه هست که با داشتن کمترین ها حس میکنی از پری داری می ترکی و همین واژگونیه که باعث میشه شوقم به زندگی کردن اغراق شده به نظر بیاد.
پنجشنبه 7 دی1385
آسمون||


