همانطور که کودکان گریه کنان اسباب بازی هایشان را برای تعمیر نزد ما می آوردند،منهم رویا های شکسته ام را نزد خداوند که دوستم بود آوردم.
اما به جای آنکه او را تنها و راحت بگذارم آنجا ماندم و سعی کردم به روش خودم به خدا کمک کنم.
بالاخره رویاهایم را پس گرفتم و فریاد زدم:
" تا کی باید منتظر بمانم! "
خداوند گفت: " فرزندم وقتی تو مرا راحت نمی گذاری چگونه میتوانم کار کنم؟!! "
" لورتا برنز "
اما به جای آنکه او را تنها و راحت بگذارم آنجا ماندم و سعی کردم به روش خودم به خدا کمک کنم.
بالاخره رویاهایم را پس گرفتم و فریاد زدم:
" تا کی باید منتظر بمانم! "
خداوند گفت: " فرزندم وقتی تو مرا راحت نمی گذاری چگونه میتوانم کار کنم؟!! "
" لورتا برنز "
سه شنبه 3 بهمن1385
آسمون||


