تبليغاتX
حرف های روپوش سرمه ای
دختر نميفهميد .. او هنوزهم نميفهمد .. فعل ماضي بر ميگردد به همين چند لحظه پيش . افعال حال باقي نميمانند . تا خلقشان ميکني ميميرند ،ميشوند ماضي .. همه چيز بر ميگردد به گذشته. حتا آنهايي که نيامده اند .. حتا آنهايي که نخواهند آمد .. از بيرون که نگاه ميکني همه چيز گذشته است .. نميخواهم از بيرون نگاه کنم .. دختر همين جاست .. روي تختش چمباتمه زده و به درون خودش نگاه ميکند ... زندگي پر از سوراخ هايي ست که بايد پرشان کرد اگر پر شدنشان برايت مهم نباشد ديگر هيچ کاري براي انجام دادن نميماند .. آدم ها سال را عوض ميکنند .. در عرض يک لحظه خود را متعلق به دوره ي جديدي ميدانند که هنوز نيامده، که تا ثانيه اي پيش وجود نداشته .. آدمها اميدوارند که در آينده اي که نميتوانسته اسفند باشد روبروي بهمن ولي هشتاد و شش است در برابر هشتاد و پنج، خوشبخت شوند .. وقتي ميگويم آدمها يعني من بينشان نيستم يعني من اين کار را نمي کنم .. وقتي ضميرهايم سوم شخص ميشوند يعني من موجودي ام سواي همه ي عالم و آدم .. انگار روي درخت نشسته باشي و درباره ي مورچه هاي ريز بي اهميتي سخنراني کني که خودت کوچکترينشاني.. دختر نمي فهمد که چرا من از روي درخت نگاهش ميکنم .. دلش ميخواهد يک جايي از يک نفرکه ميداند بپرسد مگر حرص بي نيازي زدن خودش کم چيزي است .. مگر ترس از درخت پايين آمدن خودش کم چيزي است .. نمي فهمد که چرا روي زمين نميشيند و هر چه ميخواهد نميکند .. من که گفته بودم، بايد يک روز هلش بدهم پايين تا حالي اش شود . نه اوخودش بلد نيست بپرد پايين ، يادش داده اند که بالا خوب است .. او بالا را نگاه ميکند و گيج ميشود که پايين و بالا چه فرقي دارند .. در يک راهروي بينهايت ، بالا يا پايين فرقش جز اين است که پايين که بروي پا درد نميگيري ؟ او ماهيچه ي قوي ميخواهد که چي ؟ که کجا را فتح کند ؟ .. دختر دستهايش سرد است .. او و آدمها، آدمهايي که او خرفتانه خود را از آنها نميداند ، هيچ کدام از درخت پايين نمي آيند تا باهم حرف بزنند .. مگر چيز مهم تري هم وجود دارد .. او نميداند که چرا روز به روز همه چيز پيچيده تر ميشود ، روز به روز بايد باهوش تر باشد تا بفهمد آدمها واقعا چه مي گويند .. او نميفهمد که چرا بايد کاراکترهاي جذاب فانتزيمان با هم حرف بزنند نه آدمهاي معمولي اي که همگي هستيم .. او نميفهمد که چرا آدمها انگار که دارند بازي ميکنند يا بايد برنده باشند يا بازنده .. او هيچ چيز را نميفهمد .. ساکت مي نشيند و فکر ميکند که اين روزها چرا هيچ چيزرا مثل دعواهاي کودکي اش راحت تمام نميکند که برود پي کارش و بازي اش را از سر بگيرد .
دختر پابرهنه روي نک پا راه ميرود و نميتواند چشم از خودش بردارد .. ساعتها زل ميزند به ديوار و يک روز طوري که هيچ کس بويي نبرد ميرود به دشتي پر از گلهاي بلند آفتابگردان در انتهاي دنيا .. کسي آرام رازي را در گوشش نجوا ميکند ،ميگويد زمين صاف است و اينجا ، پشت اين رودخانه ، بعد از آن کوه صخره اي ، هيچ چيز هيچ چيز نيست،ميگويد گاليله منزوي خيال پردازي بوده که نميخواسته آدمها مزرعه ي آفتابگردانش را پيدا کنند و آنقدر از آمدنشان ترسيده که يک روزعصر دروغ به آن گندگي را به همه گفته و ناچار تا امروز زنده مانده و حالا صبح تا شب پشت مزرعه اش با آدمها مثل يک دست ورق ،درست مانند همان،بازي ميکند .. به ديدن گاليله مي رود. دختر ميترسد و يک لحظه شک ميکند ، وهمان جا ، درست همان جا که گاليله نشسته بود وبازي ميکرد، همه چيز براي هميشه ناپديد ميشود .. درست مثل افسانه ها. دختر گريه کنان پيشم مي آيد ، پايين درخت .. از دستم کاري ساخته نيست .. خوب ميدانم که ديگرنميتوانم آرامش کنم .. آن دختر کوچولوي ساده اي که ميشناختم يا مرده يا ناپديد شده..اين يکي دنيايش به آن کوچکي ها نيست ، از همه بدتر ميداند که روياهايش آني نيستند که" هست ". نه...ديگر هيچ کدام راضي نميشويم .. نه او و نه من .
فعل ماضي ام بر ميگردد به روزهايي که هنوز نيامده اند .. تازگي ها پيش دستي ميکنم و از همه چيز سبقت ميگيرم.

 

 

سه شنبه 1 اسفند1385 آسمون||
Tags: