تبليغاتX
حرف های روپوش سرمه ای

ميخواهي با هواپيماي دونفره ات مرا به سفر ببري...به هر کجاي دنيا که دوست داشته باشم...هواپيماي تو بلند ميشود...پرواز ميکند...اوج مي گيرد ...و من هنوز نمي دانم هر کجاي دنيا که دوستش دارم کجاست...اما همين اوج گرفتنش لبريزم كرده است ...آري و من هنوز خيلي چيز هاي ديگر را هم نمي دانم...اما دنيا معلم خوبيست...مي آموزد...حتا اگر تنبل ترين شاگردش باشي ...آنقدر برايت بازي جور مي کند آنقدر روش هاي متفاوت را در درونت امتحان مي کند تا تو بالاخره بياموزي و براي خودت کسي شوي...زمانه سخت گير ترين معلمي است که تا به حال داشته ام...از بس سخت کوش است و گويي هيچ وقت خسته نمي شود...با نا اميدي بيگانه است...ياس در او راه ندارد  تيز بين ترين چشمها را در اختيار دارد...همواره گوش ميدهد حتا به نجوا هاي درون مغزت... همين است که پيوسته از فکر کردن هم مي هراسم...گوشش آنقدر تيز است که وقتي دارم در درون تو در توي خود هم با خودم حرف ميزنم او مي شنود و دست به کار ميشود وچيز بديع و خارق العاده اي برايم خلق ميکند ...و من چقدر از هر چيز خارق العاده اي سر شار مي شودم...اما گاهي زيادي باور نکردني است و اينطور مي شود که حس مي کنم لباس چرکي هستم که در درون ماشين لباسشويي هي بالا و پايين ميروم و دور خودم مي چرخم...اما......ماه من،مهتاب شبهاي بلند م اين روز ها افسونگر تر بر من مي تابد...چشمانم از وجودش برق ميزند...آرامشي وصف نشدني درونم را لبريز کرده...دليل پريشاني هاي شباهنگامم را فهميده ام...حال اوست که به من لبخند ميزند و من دوستش دارم...صداي دیگری را نمي شنوم...ديگر چه مي خواهم از اين بيشتر...دلم مي خواهد زمان در همين لحظه متوقف شود...دوست دارم زمانه صداي فکر هايم را نشنود...آسمانم خالي نشود...ابري نشود...همينطور سرمه اي بماند...ماه من افسونگر تر بر پیکرم بتابد...من بزرگ شود...آري!پيله ي وجودم را کنار گذاشته ام ...آواز بخواندبا صداي بلند بخواندو هيچ صدای دیگری را نشنود.....

 

یکشنبه 9 اردیبهشت1386 آسمون||
Tags: