خوب ميدانم که هيچ وقت آرامش سالهاي پيش را نخواهم داشت .. آرامش چيزي ست که آدمها رويايش را ميبينند و هر کسي يک روز يا دست کم چند دقيقه اي آن را به دست مي آورد .. اصلا از دست دادنش همين موقع است که معنا پيدا ميکند .گفتم دست .يادم افتاد..چندي پيش بالاخره دستهاي دراز شده ام را بريدم جايشان سوخت . پريروز با گريه ي مادرم بيدار شدم ..زل زده بود به شانه هايم و هق هق ميزد .. دو جوانه ي کوچک دوست داشتني با شيطنت نگاهم ميکردند .باز مجبورم بلوز آستين دار تنم کنم .. آنهم در اين گرما..تازگي شبها بدنم داغ ميشود ..کف پاهايم را به ديوار ميچسبانم و تک تک لباسهايم را در مي آورم ..صيح ميگردم دنبال قرص سرما خوردگي و لباسهايم هر کدام يک گوشه ي اتاق..وقتی ریدو هد گوش میدادم ناگهان انرژي ام تمام شد .. هميشه همين طورم .زود تر از آنکه بايد هيجان زده ميشوم و آنجا که ميگويند اوج ماجراست همه ي نيرويم را از دست داده ام . او يک بار برايم از دنيايي گفت عين عين دنياي ما که تنها ديوار هاي خانه هايش شيشه اي اند .امروز آقاي فولادوند را ديدم که چطور لرزش صدايش او را به ياد دنياي ديوار شيشه اي انداخت و سعي کرد زل بزند به عدسي دوربين عکاس تا قوي و جوان جلوه کند .. گمانم او نمي دانست که ديوار هاي شيشه اي لرزش صدايش را هم از خود رد ميکنند.من و او ساعتها در اتاق هايمان مانديم . آنقدر که من کنار پنجره روي زمين خوابم برد و گفتم که .. با صداي گريه ي مادرم بيدار شدم و جوانه ها را ديدم . فهميدم که کار خودش است و وقتي مادرم گفت که مردي غريب با نگاهي مات ديده که آرام از پله ها پايين ميرفته است هيچ تعجب نکردم .آدمها هيچ عجيب نيستد . حالا ديگر يک نفر راهم نميشناسم تا بگويم که هميشه هم اينطور نيست. همه ي رفتار ها برطبق فرمول هايي ست که تنها گاهي خاک خورده و فراموش شده اند .. اينها را که مي گفتم هيچ ناراحت نشد از اينکه ناخواسته خودم و او را در فرمول همگاني جا داده ام . و به جرات ميتوانم بگويم که در چشمانش براي لحظه اي برقي را ديدم.مطمئنا چون فهميد که انتظار حرکت خارق العاده اي از او ندارم.ولي راستش را بخواهي آن موقع تنها برق چشمانش باعث شد تا نگويم فرمول تو ولي مجهولاتش از جنس ديگريست!!..ههه ..نه امروز ديگر اين را نمي گويم .. نه به خودش و نه به خودم.. شايد خوب ميشد اگر همان موقع گفته بودم. شايد آن وقت ميشد که جرائت کنم و به اتاق کناري بازگردم و همان طور که او صاف ايستاده روي زمين تکيه به پاهايش دهم و همان جا خوابم ببرد ..روزهايي پيش مي آيد که از هر حقيقتي فرار مي کنم .شايد آن يک صدا باشد يا تنهايي يا شلوغي و شايد حقوقي که هر کدام از ما هيچ وقت نخواهيم داشت بي آنکه بتواينم آرزويش را نکنيم و يا دروغي که از گفته نشدنش مي ترسم و از فهميدنش واز نفهميدنش.روزهايي مي آيند که تنهايي موزیک گوش دادن هم نمي تواند به دروغ حتا ..زنده ام کند .. اين روزها پر از حقيقت اند . ضعيف تر از آنم که با خودم صادق باشم . اينکه آدم به خودش دروغ نگويد از همه چيز سخت تر است .. دروغ گفتن به آدمها احمقانه تر از آنيست که امتحانش کني. اگر آدمت ارزشش را داشته باشد که ارزش ندارد برايش دروغ سوار کني و اگر نه .. با دروغي که ميگويي با حواس پرتي او را از همان دسته ي آدمهاي احمق دورت حساب کرده اي.
امروز يک روز ديگر است که اين را مي نويسم .. آن قدر متغيرم که مي خواستم بگويم آدمها توي چشمانت نگاه مي کنند و دروغ مي گويند . باور کردنش آنقدر تلخ و باز هم تلخ است که بي تعارف گريه ام ميگيرد. صدايم را نسبت به آدم هاطبقه بندي مي کنم . انرژي ام را نيز .. از همه بد تر نگاهم را ..
امروز مرد چشم سبزي از درآمد تو ..آنطور نگاهم کرد که در آينه خودم به خودم نگاه ميکند ..قلبم تند زد ولي نترسيدم . دختر دستش را به بازوي مرد تکيه داد و از پله ها پايين رفتند.
او نيز بايستي از پله ها پايين رفته باشد .. منتها نه با نگاهي همچون نگاه من و مرد چشم سبز .. با نگاهي ساکت و بي نهايت مات.. او هميشه اين طور نگاه ميکرد؟ ..اين چيزي ست که دوست دارم روزي از کسي که جوابش را ميداند بپرسم .. مثلا در هشت يا نه سالگي اش نگاه او به آدمها .. به آدمهايي که از کنارش رد ميشده اند چطور بوده است .. اصلا او نگاه هم ميکرده؟ يا حتي نگاهي داشته ؟ بعضي چيزها هستند که نميتواني برايشان شروعي تصور کني مثل نگاه او و يا ايستادن صاف و ساکن اش.
بعضي چيزها هستند که خلقشان ميکني و مي داني که زود ميميرند و اجازه اش را هم خودت ميدهي و دلت هم نميگيرد .. فقط گاهي چيزي نگاهي بويي يادت مي آوردش و چند ثانيه از حضور بيواسطه و فراموش شده ي آن لحظه نفست بند مي آيد .. هيچ وقت نمي توانم تصوري از او وقتي از بازگشتن بازخواهد ماند داشته باشم .. ذهنم فرمان مرگش را براي هميشه داد بي آنکه برايم جواب شروع هاي مرموز زندگي اش را پيدا کند ..
من
امروز به مرد چشم سبز فکر ميکنم و تکيه ي مطمئن دخترک به بازويش!
In a little while
I'll be gone
The moment's already passed
Yeah,it's gone

