تبليغاتX
حرف های روپوش سرمه ای

و من لذت ميبرم

لحظه هام خيلي آروم ميگذرن و فکر ميکنم هيچي عوض نشده و هميشه لذت ميبردم و هميشه دنبال يه تعريف معين از لذت بردنم بودم

و فکر ميکنم که به شکل احمقانه اي تعريفها اغلب لحظات منو بازي ميکنن و شکل ميدن

و فکر ميکنم که دارم ياد ميگيرم.. دارم تازه ياد ميگيرم که تک تک لحظه هامو باشم و بازي کنم

و دارم ياد ميگيرم که پر توقع باشم بدون اينکه منتظر باشم

منتظر باشم بدون اينکه چشامو به همه ي لحظه هايي که داره ميپره ببندم

و فکر ميکنم لذتي رو که من از يه آهنگ ميبرم شايد هيچکس ديگه اي تو دنيا نبره

و شايد هيچکس ديگه مثل من يهو اونقدر نره بالا که خودش گيج بمونه

و فکر ميکنم شايد اون پسر بچه اي که امروز بهم خنديد سي سال ديگه عاشق دخترم بشه و هيچ وقت ندونه چرا

و فکر ميکنم دنيا خيلي بهتر از اين ميتونه بشه و من دلم ميخواد که بشه

دنیا جذاب و از دست رفتنی به نظر میاد

و دلم ميخواد که تا هميشه بتونم از راه رفتن لذت ببرم

و دلم ميخواد هيچ وقت تخيلمو از دست ندم تا بتونم به زندگي بعديم فکر کنم با مزرعه ي بزرگ و هواپيماي دو نفره ي کوچيکم

و من هنوز خيلي چيزا هست که دلم ميخواد

شاید دارم کوچيک ميشم . دارم غلت ميزنم توخودمو هي کوچيکو کوچيکتر ميشم.

کوچيک شدنه لحظه هارو بزرگ کرده ..آدما رو بزرگ کرده..دنيا داره ميشه شبيه دنياي نوزاديم شايد

لحظه هاي کوچيک عادي اند که مهمن. نه اصلا لحظه ي کوچيکي وجود نداره اگه هر لحظه الان باشه

اين لحظه اي که رفت ايني که داره ميره .اينا همه گندن خيلي گندن اگه بدونم چقدر کوچيکم

اين روزا انقدر همه چي عجيب و بزرگ و جذاب و دوست داشتني شدن که ميمونم باهاشون چيکار کنم

يه وقتايي دلم ميخواد همه رو ..همه ي همه رو ... بغل کنم

دلم ميخواد هر چي از دنيا رو که پيشمه مثله بالش صورتیم بغل کنم

دلم ميخواد جيغ بزنم وقتي يادم مياد چقدر گير دادم به همه چیز

دوس دارم شده همه کاري بکنم يا هيچ کاري نکنم يا بذارم اصلا هرکي هر کار ميخواد بکنه ولي لحظه هام پیچیده و توهم توهم نشن...

بغضم میگیره وقتی فکر میکنم دارم شاید بزرگ میشم

و فکر ميکنم هر لحظه ميتونم بميرم بدون اينکه حسرت لحظه هامو بخورم

و ميتونم زنده باشم و بذارم زندگي روي پوست بدنم ذوب بشه

و اين بي اغراق عاليه

و اصلا مهم نیست که دختر شادی به نظر بیام یا نه!

 

جمعه 2 شهریور1386 آسمون||
Tags: