يه اتاق روشن تو کل خونه..
اين فکرمو باز ميکنه .. بالا پايين ميرم از پله ها .. هر پله ممکنه اوني باشه که زيرش خاليه..
مهم نيست کجا .. وقتي ميتونم بگم من اينجا زندگي کردم که لااقل يه بار به هر جا سر کشيده باشم .. خجالت آوره..
خجالت آوره که من انقدر تکرار ميکنم که انقدر تکرار ميشم..
صد بار سعي کردم يه صداي جديد در بيارم از حنجرم بدون اين که نا مفهوم باشه..
همش همين طوره .. کلمه ها رو تکرار ميکنم . صداهارو راهها رو .. حتي سوت زدنم تکراري به نظر مياد..
وقتي برف مياد .. آخ..
وقتي برف مياد..
اون موقعس که ميتونم قصرمو خيلي خيلي خوشگل تر از اوني که هست بسازم و با چشام تو همه ي اتاقاي نقره ايش برم..
ميرم به همه نشونش ميدم و همه تاييد ميکنن اتاقاي قصر من جز بهترين هايين که تو عمرشون ديدن..
اغلب کافي نيس . اونقدري ميگردم که يکيو پيدا کنم که قصرمو ديد چشاش برق بزنه..
اون موقعس که چشاي منم برق بزنه و بگم پس تو قصرم زندگي کنيم..
ههه..
هميشه از واقعيت دور ميشدم..
قصر يخيم واقعا کوچيکه شايد حتي اينور اونور بردنشم عاقلانه نباشه.. ولي خودنمايي اونقدر هيجان انگيزه که حتي حاضرم قصرم زود تر از وقتش آب بشه ولي من به دوستام نشونش بدم..
وقتي يادم مياد که چه قدر از واقعيت و خونه ام و بوته هاي کوچيکي که هر لحظه بايد آب بدم بهشون دور شدم قصرمو ميذارم يه گوشه..
دستامو ميگيرم جلو صورتم تا آب شدنشو نبينم و آروم آروم ميام خونه و بعد سعي ميکنم به همه ي اتاقاي خونم تو تاريکي سر بزنم..
بي انصافيه از بوته هام هيچي نگم.. بوته هاي کوچيکم اونقدري که فکرشو ميکني کوچيک نيستن..
اه .. هميشه آدم توصيف گري بودم..
اين اسميه که خودم و فقط خودم رو خودم گذاشتم..
ايني که بوته ها واقعا چه قدر بزرگن اصلا مهم نيست..
شايد ايني مهم باشه که اونا هميشه تشنه ان و حتي وقتي دارم قصر يخيمو از خونه ميبرم تا به کسي نشون بدم صدا نالشون تو قصرم انقدر ميپيچه که قصرم علاوه بر قصر بودنش شبيه گوش ماهي هايي ميشه که هميشه از توشون صداي دريا مياد..
هيچ وقت نتونستم اون طوري که دلم ميخواد از چيزايي حرف بزنم که حسشون نميکنم يا حسشون ميکنم و سعي ميکنم نکنم..
زندگي حساننده من يه راز داره و اون تو پيدا شدن قصر يخيمه..
خوب ميدونم که هر زندگيه حساننده اي فقط با رازشه که زندس..
خيلي وقته قصرمو گذاشتم تو آفتاب .. ولي خودمو گول ميزنم و تا وقتي نرم سراغش ميدونم که کوچيک نميشه حتي . چه برسه به ايني که من از اين دور ببينمشو فکر کنم که داره آب ميشه..
نه .حتما بايد ياد خودم بيارم..
ياد خودم بيارم که چند وقته خواستم يادم نباشه و چند وقته حتي بازي نکردم اونطوري که ميخوام..
شايد بايد ياد خودم بيارم.
اين فکرمو باز ميکنه .. بالا پايين ميرم از پله ها .. هر پله ممکنه اوني باشه که زيرش خاليه..
مهم نيست کجا .. وقتي ميتونم بگم من اينجا زندگي کردم که لااقل يه بار به هر جا سر کشيده باشم .. خجالت آوره..
خجالت آوره که من انقدر تکرار ميکنم که انقدر تکرار ميشم..
صد بار سعي کردم يه صداي جديد در بيارم از حنجرم بدون اين که نا مفهوم باشه..
همش همين طوره .. کلمه ها رو تکرار ميکنم . صداهارو راهها رو .. حتي سوت زدنم تکراري به نظر مياد..
وقتي برف مياد .. آخ..
وقتي برف مياد..
اون موقعس که ميتونم قصرمو خيلي خيلي خوشگل تر از اوني که هست بسازم و با چشام تو همه ي اتاقاي نقره ايش برم..
ميرم به همه نشونش ميدم و همه تاييد ميکنن اتاقاي قصر من جز بهترين هايين که تو عمرشون ديدن..
اغلب کافي نيس . اونقدري ميگردم که يکيو پيدا کنم که قصرمو ديد چشاش برق بزنه..
اون موقعس که چشاي منم برق بزنه و بگم پس تو قصرم زندگي کنيم..
ههه..
هميشه از واقعيت دور ميشدم..
قصر يخيم واقعا کوچيکه شايد حتي اينور اونور بردنشم عاقلانه نباشه.. ولي خودنمايي اونقدر هيجان انگيزه که حتي حاضرم قصرم زود تر از وقتش آب بشه ولي من به دوستام نشونش بدم..
وقتي يادم مياد که چه قدر از واقعيت و خونه ام و بوته هاي کوچيکي که هر لحظه بايد آب بدم بهشون دور شدم قصرمو ميذارم يه گوشه..
دستامو ميگيرم جلو صورتم تا آب شدنشو نبينم و آروم آروم ميام خونه و بعد سعي ميکنم به همه ي اتاقاي خونم تو تاريکي سر بزنم..
بي انصافيه از بوته هام هيچي نگم.. بوته هاي کوچيکم اونقدري که فکرشو ميکني کوچيک نيستن..
اه .. هميشه آدم توصيف گري بودم..
اين اسميه که خودم و فقط خودم رو خودم گذاشتم..
ايني که بوته ها واقعا چه قدر بزرگن اصلا مهم نيست..
شايد ايني مهم باشه که اونا هميشه تشنه ان و حتي وقتي دارم قصر يخيمو از خونه ميبرم تا به کسي نشون بدم صدا نالشون تو قصرم انقدر ميپيچه که قصرم علاوه بر قصر بودنش شبيه گوش ماهي هايي ميشه که هميشه از توشون صداي دريا مياد..
هيچ وقت نتونستم اون طوري که دلم ميخواد از چيزايي حرف بزنم که حسشون نميکنم يا حسشون ميکنم و سعي ميکنم نکنم..
زندگي حساننده من يه راز داره و اون تو پيدا شدن قصر يخيمه..
خوب ميدونم که هر زندگيه حساننده اي فقط با رازشه که زندس..
خيلي وقته قصرمو گذاشتم تو آفتاب .. ولي خودمو گول ميزنم و تا وقتي نرم سراغش ميدونم که کوچيک نميشه حتي . چه برسه به ايني که من از اين دور ببينمشو فکر کنم که داره آب ميشه..
نه .حتما بايد ياد خودم بيارم..
ياد خودم بيارم که چند وقته خواستم يادم نباشه و چند وقته حتي بازي نکردم اونطوري که ميخوام..
شايد بايد ياد خودم بيارم.
دوشنبه 16 مهر1386
آسمون||


