تبليغاتX
حرف های روپوش سرمه ای

روسری از سرم افتاد وقتی وسط جمعیت ایستاده بودم...ازدحام نفرات آدمو یاد پرتاب شدن توموج دریا می اندازه... اونجا که سعی داری برگردی ولی نمی شه...بیشتر سوقت می ده وسط...سولوی متن این فیلم بدجوری حال و هوای دهه ی 60 داره..یه طوری بوی خاک خوردگی میده...آدم و پرت میکنه کنار...من که می گیرم ازش اون چیزایی رو که باید بگیرم...پرتاب شدن همیشه ترسناک، نه برای ترس از،ترس از.....مممم...مثل ترسی می مونه که این آهنگ تزریقم می کنه در زیری ترین لایه ی وجودم...در زیری ترین لایه ی لذت هام... امنيت برام لوس ترين و ساده ترين شکل خواستن چيزهاي خواستني..درست مثل ساعتها لميدن کنار آتیش شومينه مي مونه... در مقايسه با گم شدن تو جنگل تاريک زير برف و خب قطعا با آرزوي همون شومينه...در انتخابش شک نمیکنم!... وقتي از دور نگاش مي کنم به نظر زيادي ماليخوليايي مي یاد.. اين خود آزاري و امنيت گريزي بيش از حد من، يا فرمول ثابت اغلب مکعب ها؟ ... اين وهيچ وقت نخواهم فهميد .. آدم همرنگ محيطش مي شه .. من تمام مکعب ها رو تو صافي خودم ترجمه مي کنم... آدمهايي هستيم با دنيا - مکعب هاي چند کيلومتري_ .. مکعب هاي نامرئي که هر جا بريم مقدار معيني از چيزها رو تو خود شون جا میدن . دنياي من قدر هر دنياي ديگه ایه.. وقتي بين آدمها راه ميرم مکعبم ميخوره به مال اونها .. وقتي زياد بینشون مي مونم آدما مکعب نامرئي مو حس مي کنن... مکعبم چند روز سفيد شده... انسان همرنگ محيطش ميشه و من هم طبيعتا سفيد به نظر میام .. ديروز زير آب داغ حموم فهميدم که اندازه ي مکعبم هميشه ثابت... و هميشه و هرجا که باشم چيزهاي ريزي مثل قطره هاي داغ آب روي پوستم و يا کلمه ها ي روي شامپوم و کلا اون چيزايي که جلوي چشمم ریزترند وجود دارن که شايد احمقانه و بي اهميت ولي به هر حال توجه ام را به اندازه ي معيني جلب مي کنن... چه زير دوش حمومي باشم درتهران و چه در دور ترين سياره ي قابل سکونت نسبت به مکعب فعليم . مگه اين که من حجمم تغيير کنه و به طبع مکعبم بزرگ تر شه و ديگه به جاي نوشته ي روي شامپوم به ساختمان ها و چيزهاي ديگر بگم ريز .

جف باکلي هنوز بالا و پايينم ميبره .. نه هنوز مثل قبلها ...ولي... رام کردن زن سرکش .. اين اسم کتابي چيزي بود از شکسپير که هيچ وقت نخوندمش .. ترس از سکته ي قلبي باعث شد که يک روز شلاق دستم بگيرم و شروع کنم به رام کردنم . نتيجه؟ قابل تحسين ...این آرمینه ی من قرار شمعدونی های مامانشو با کاکتوسای من تاخت بزنه...ولی یه چیزی و نمیدونه!! من هم کاکتوسامو میخوام هم شمعدونیارو!... زیاد خواهم شاید...موهام هر روز بلند تر میشن و من هنوز به فکر کوتاه کردنشون نیفتادم..مدلم چرا رو هوا نشسته؟!...خط هام دوباره یک رنگ شدن...نوک مداد طراحیم شکسته یه روز پیش حتا...بوی پاپریکا میاد...یه مسافرت می خوام با یه تصویر ثابت از خودم!

یکشنبه 30 دی1386 آسمون||
Tags:

بادها همواره مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد. مرا به كودكي شور آب ها برسانيد و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد. دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد و اتفاق وجود مرا كنار درخت بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك و در تنفس تنهايي دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد. روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد حضور "هيچ" ملايم را به من نشان بدهيد.

کلمه ها آمدند گفته شدند شنیده شدند نگاه شدند و دیده شدند. روز تمام شد و شب شد و شب ساکت است و تاریک است و آرام است عاشق یک رویا بودن ؟ ... و زیستن ؟ و با یک رویا عاشقانه زیستن.

یکشنبه 16 دی1386 آسمون||
Tags: