تبليغاتX
حرف های روپوش سرمه ای

دقيقه ها از درونم عبور مي کنند،خراشم مي دهند و مي گذرندباور نمي کنم که چقدر کور بودم و آنچه امروز ميبينم چطور نميديدم با تمام ادعاهايم آنقدر در قالب کوچک خودم محدود بودم که هيچ نميديدم من مي خواستم همه چيز را کنترل کنم، همه چيز را من هدايت کنم و چه ابلهانه فکر مي کردم با سلطه گريم دنيا هماني مي شود که من مي خواهم باور نمي کنم باور نمي کنم من حتي به خودم زمان نمي دادم که ببينم آنقدر برايم عجيب است که انگار خواب ميبينم چطور مادرم را با اين همه عشق نمي ديدم که ذره ذره آب مي شود؟چطور مي توانستم در جايي که زندگي انقدر جريان دارد بي تفاوت چشمانم را ببندم چه بلايي سر جزئيات لذت بخش زندگيم آورده بودم؟آنقدر از خودم دور شده بودم که بدنم هم واکنش نشان مي داد دنيا آنچه من ميديدم نبود، دنيا ميليون ها بار بزرگتر از آن بوداطراف من پر بود از چيزهايي که که به زور مي خواستم داشته باشم و چه احمقانه و بچه گانه نمي خواستم ببينم براي تمام روزهايي که گذشت و به دوستانم نگفتم دوستشان دارم همه روزهايي که براي لحظه هايش حرمتي قائل نبودم که به پدر و مادرم را در آغوش نگرفتم و بهشان نگفتم دوستشان دارم که براي برادرم در کمترين حد ممکن وقت گذاشتم که براي آنچه داشتم ارزش قائل نبودم براي تمام آن حسرت مي خورم! مي سوزم و خودم را سرزنش مي کنم و تنها چيزي که نجاتم مي دهد خوشحالي از اين موضوع است که الان چيزهايي را ميبينم و ميدانم که هر چقدر به زور در گوش هايم فرو ميشد فايده نداشت و حتي يک روز ديگر از زندگيم هم مثل قبل نخواهد بود.خوشحالم که بقيه ي زندگيم را دارم تا قدرش را بدانمتا واقعا زندگيش کنم

 

جمعه 21 تیر1387 آسمون||
Tags: