تبليغاتX
حرف های روپوش سرمه ای

شعله ها سوزاندن، با تمام توانشان حتا خاکستر ها را هم بلعیدند و دنیا ای فیروزه ای تبدیل به رنگی شد که حال دیگر نمایی ندارد.مترسکان هر روز بر من باریدند و زخمی را که می رفت پنهان شود هر روز بیشتر سر باز کردند.کلمه ها آمدند هر روز شاید پر از تباهی و آرزوها هر آفتاب که بر می آمد محال تر شدند.در شگفتم که چونان تویی در عین پاکی و بزرگی، چونان تویی که هر روزش را آفریدی چگونه توان خلق این تصاویر پاک نشدنی از ید بیضایت بر آمد.چگونه می توانی در پس هفت توی سیاه چاله های تاریک حتا مرحمی خلق نکنی.تو آموختی که آنچه را که ارزش می نامند تنها چیزیست که در این گستره ی بی فروغت با پست ترین ها معامله میکنند.آموختی و بزرگ کردی که جواب تمام لطافت ها تنها با پلیدی داده می شود.قصه ات اینگونه به پایان دردناکش نزدیک شد که سیاهی چیره میشود با تمام توان سردش و اگر هزاران سال هم بگذرد و تو بکارت حس های مدفونت را نگه داری باز هم روزنی می یابد تا همه چیز را فاسد کند و چه سخت آموختنی است در فضایی که حتا نفس کشیدن هم بوی مرگ میدهد. چطور کلمه میشوند این حرفهایی که شاید کهنه اند ولی لحظه هایی را خلق کرده اند که توان مرور دوباریشان نیست.تمام باری بر دوش از پشت هزار توی حس های تعریف نشده ی بی روزن، سر بر آوردند همچون بتان محصور شده.من تمام لحظه های بی فروغ را گاز نزده چشیده ام.من تمام خویش را که از حد بی تمام تر بود،تمام لطافت ها را که بوی ماندگی میداد ، تمام دخترک سپید موی قصر شفاف زندگی را به خوابی کبود خواندم و می دانم که هیچ گاه از پس پرده های زخیم بیدار نخواهد شد چون نزاره کرد لطف پروردگاری را که تمام توانش برای سر خوشی و مهر بود.

پ.ن: نمی دونم چرا وقتی andy Williams_ A utumn leavesو میخونه اشکام بد میریزه رو صورتم نمیدونم چرا!!

چهارشنبه 29 آبان1387 آسمون||
Tags:

قط میخواستم برسم انگار.همش مسیر و تند وتند تر می رفتم و قدمهامو بلند تر بر میداشتم.سرمو که بر گردوندم تازه متوجه اطرافم شدم.چند وقت بود داشتم رو این مسئله تمرکز میکردم و زحمت می کشیدم. چقدر حرف تو کلم اینور و اونور میرفت و به تک تک کلمه ها باید فکر میکردم.خیلی وقتا از نقشای تکراری خسته میشم ولی از بعضی هاشون نمیشه فرار کرد.مینا تو کنعان یه کم فکرمو مشغول کرده بود.شاید نماد ملموس انسان امروزی!!.کلی ایده داشتم راجبش ولی نظرم در مورد کرکترش تناقض داشتونمی دونستم میتونم بش حق بدم یا نه .اینکه که فکر کردن بهشو گذاشتم واسه یه وقت آزاد تر. با صدای سلام گرمی از خودم اومدم بیرون .آقای "گ " از اون مرداییه که انگار واسه مدیریت به دنیا اومدن و من همیشه توی نا خود آگاهم همچین مردایی رو تحسین میکنم . در عین خود خواهیه ذاتیش یه مهربونیه عجیبی پشت روحش قایم شده .وقتی از پشت عینک نگاهش افتاد روی مانیتور حس کردم داره یه آنالیز درست و حسابی انجام میده.ذره ذره می کرد خطوط و یه هو بی هوا گفت :چقدر هوا دلگیر شده چرا پنجره بازه؟!! گفتم: یه خورده سنگین بود هوای اینجا گفتم هوا ردو بدل شه.
باز عینکشو روی صورتش تنظیم کرد و زوم شد رو مانیتور.گفت: بزن رو dvd بده دست خانم پرتوی.نظر صیادی رو هم می خوام بدونم.نگاهش داشت سنگین میشد.
آروم گفت: چقدر سخته مگه این راه و بری و بیای؟
توی ذهنم با خودم گفتم: حرفای تکراری. من هزار بار همه ی اینا رو گفتم چه لزومی داره تکرارشون کنم.سکوتم داشت زیاد می شد خیره شده بود به درخت وسط حیاط و هوای دلگیر آسمون.
گفتم: من دلایل شما رو قبول دارم ولی منم باید در نظر بگیرید.تمام وقتم توی مسیر تلف میشه.اونم توی این شش ماه از سال که دیگه تحملش واسم سخته چون به هیچ کاریم نمیرسم. حتا یه دیدار دوستانه با اطرافیانم! به غیر از حوزه ی کاری زندگیم باید جریان داشته باشه یا نه؟!!
هنوز خیره بود به درخت وسط حیاط و باغچه ای که تازه بهش رسیده بودن .هیچ وقت از توی نگاش نمیشه حدس زد چی تو کلشه جالبه که همیشه همین نظر و خودش راجبه من داره!! چند روزه سعی میکنم حساسیتمو نسبت به این موضوع کمتر نشون بدم.هنوز سکوت کرده بود ومن فکر میکردم اگه نمی خواست جواب بده واسه چی این موضوع نخ نما شده رو پیش کشید؟!! عینکشوبرداشت و گفت: میگم یه گلدون و یه ظرف شکلات خوری جدید واسه میز این وسط بخرن، بعدم پیر مرد بیچاره رو صدا کرد که چرا شکلات خوریه خالیه( این يعني شاید يه جور به رخ كشيدن مقام رياست!!).و من نسکافه داغمو با حرص فرو میدادم و اصلا متوجه نبودم که زبونم داره میسوزه.وقتی رفت حس کردم کلی انرژی مو از دست دادم.ولی بعد از چند دقیقه خندم گرفت!! به سادگیه همه چیز خندم میگرفت.به اینکه چه جوریه که باید واسه داشتن ساده ترین چیزایی که میخوای اینقدر جون بکنی. موقع رفتن وقتی از جلوی در اتاقش رد شدم وخداحافظی کردم گفت: خسته نباشی!! چند تا تغییر میخوام که روش بدی .راجبتون  صحبت کردم.گفتن تا سه ،چهار ماه آینده امکانش واقعا نیست. بازم جای امیدواری داشت که حرف زده بود!

 

یکشنبه 26 آبان1387 آسمون||
Tags:
یه گذرونایی هست که نمی شه ازشون فرار کرد.مثل یه حلقه می مونه که یه طرفش روشنه و  طرف دیگرش سرخ رنگ.بسته به اینکه کدوم و ترجیح بدی باید توش بمونی.هوش حسی با بکار بردن واژه ها کارای خلاقی ازش بر میاد.اونقدر تو خلاقیت غرقت میکنه که احساس خفگی بت دست میده.روحم فکر کنم از اون شب بین نت های پیانو هنوز جا مونده.صداش میکنم ولی به غیر از بالا پایین رفتن موزونش چیزی نمیشنوم.همه ی چیزها تو گزینه ها خلاصه میشن.نشستی نگاهی نگاهت را می نگرد و تو دو راه بیشتر نداری.تناقض هر از چند باری سرک میکشد. آهسته نفس هایش شاید نه به گونه هایم ولی آنقدر نزدیک هست که حتا می شود شمردشان.نگاهم میبیند آنهایی را که پر ار نخوتند،نخوت حاصل از گردش زندگیشان خول محور خوشی بی حد و حسر.شفافم میکند.زنگها می نوازند آرام آرام.دست من نیست نت هایی که میشنوم اینگونه مینگارند.حقیقت چیز غریبی ایست که به هزار واژه هم نمی توان بیانش کرد.پر از حس گس دلزدگیم.چشمان نگرانش هنوز درون آیینه ی چشمانم برق می زند.حتا آنقدر نزدیک نیست.نقشش رنگ ندارد ولی گرم است و این به دلزدگیم می افزاید.همدردی و همراهی.امید است که به آرزوهایش برسد دختر قشنگ آرزوهای عشقش.و من چگونه است؟!! پر از حس تخریب.چه چیزها که نمیبینم این روزها.روحم هنوز میان نت هاگیر کرده است.

وقتی برف میاد همه جا سپید میشه.وقتی غروب میشه همه جا تاریک میشه.وقتی یقین میاد همه تردید ها میرن .وقتی روح من جایی توی زمان گیر میکنه وقتی هنوز از پشت پنجره آتیشا رو نگاه میکنه وقتی دراز میکشه و سردیشو دوست داره وقتی چشماش همه جارو چند هزار بعدی میبینه.وقتی روح من تحمل فروختن و نداره،وقتی پیچیده ترین چیزها به نظرش کم ارزش ترین ها میان اونوقته که با یه فوت محکم باید شمع و خاموش کردو آهسته بهش گفت: صبور باش!!

۳۱/۰۵/۸۷

ساعت: ۷:۱۷

جمعه 17 آبان1387 آسمون||
Tags: