تبليغاتX
حرف های روپوش سرمه ای

میدانی؟ کودک درون من دارد می‌خندد ... مثل یک کودک ٬ ساده ٬ معصوم ٬ آرام ... میخندد .... و پس از هر اشکی لبخندی ... و پس از هر لبخندی اشکی ...

 

 

دوشنبه 28 بهمن1387 آسمون||
Tags:

سال‌ها قبل، جايی تکه شعری خواندم از پوشکين، که هيچ‌گاه از يادم نرفت و به يکی از مهم‌ترين منابع الهامم بدل شد. اين تکه‌ای که به يادم مانده اين است:

کره اسب را از ميان ببر... مرا به ياد خانه‌ام می‌اندازد...

نه قبلش را به ياد دارم و نه بعدش را. اما هميشه به اين فکر می‌کنم که « مگر می‌شود کره اسب را از ميان برد؟»... ما منتظر روزهای ابری می‌مانيم و زير باران می‌رويم و کره اسب را می‌بينيم که جلوی چشممان يورتمه می‌رود و موهای بلند دختری که بر آن سوار است، به پرواز در می‌آيد و ما به خانه فکر می‌کنيم و به ياد دودی که از دودکش آن بيرون می‌آيد، توی مغزمان روی چمن‌های خيس ولو می‌شويم و تمام می‌شويم و می‌رسيم به آخر دنيا. مگر می‌شود کره اسب را از ميان برد؟ تمام تاريخ هنر، داغ « کره اسب » را در دل داشته است.

دوشنبه 21 بهمن1387 آسمون||
Tags:

وقتی سرفه میکنی و همه ی محتویات درونیت و انگار داری میاری بالا حس عجیبی بهت دست میده.شب قبل به رئیس جان گفتم که فردا هم نمی یام ولی وقتی صبح چشمامو باز میکنم و نور ضعیف بیرون میخوره وسط مردمک چشمم یهو دلهوره برم میداره که ساعت چنده بعدش که یادم میاد امروز نمیرم کلی خودمو می پیچم توی پتو و یه لبخند کنار لبام شکل میبنده.:)از بس سرفه کردم قلب بیچارم هم درد گرفته این روزا.خوابیدم همش توی تخت حتا واسه غدا خوردنم نرفتم سر میز! اون روز بعد از ظهری شیطنت کردیم بستنی میوه ایه رو که دیدیم تو ویترین مغازه نتونستیم ازش بگذریم.بستنی خوردن همانا و افتادن از شب همون روز توی تخت همانا! بچه ها که بم زنگ می زنن صدام در نمی یاد.آخه علاوه بر سرماخوردگی این گلوی من بد حساسیتی داره اینه که گرفته از اون گرفتنا که وقتی می خوای حرف بزنی انگار داری نجوا میکنیِ:)) کلیم بم خندیدن:)
عوضش کلی فیلم دیدم و کتاب خوندم کاری که اکثر اوقات کم پیش میاد وقت کنم.
یه دوست کوچولوهم سه روز خونه ی ما مهمون بود.یه سنجاب شیطون و خوشگل که شکور و آرمین آورده بودنش که من حوصلم سر نره.یهویی می یومد زیر پتوی آدم سرشو میذاشت روی سینه ات با اون چشمای خوشگل و قهوه ایش، منم همش نگران بودم که نکنه از من بگیره.دست پدر جان و ولی گاز گرفت از بس که دوست داشت تو خونه شیطونی کنه و زیر مبلا اینو و رونور بره.پاریک یه دسته گل برام آورده پر لیلیوم صورتی.کنار تخته! آرمینه هم همش واسم ادا در آورده که من یادم بره چقدر تب دارم.مامان نگرانیشو توی چشماش قایم کرده و من کلی بهونه گیر شدم این روزا.کلی بهونه دارم از همه چیز. از درسام،از کارام،از رنگی که قرار بود بزنم رو این تابلو تذهیب که سبزش اون طوری که من می خوام در نمی یاد.از برنامه هایی که دارن می رن جلو منتظر من نموندن.از بعضی روزا که حوصلم سر رفته. از بی خبریا!! از بخاری ماشین که نمی دونم چرا دیشب روشن نمی شد.از این منشی که هی زنگ می زنه روی موبیل من! دلم خرید میخواد،کلی شیطنت،مریض نبودن،فهمیدن،با خبر بودن،ویراژ دادن،بغل کردن،بغل شدن،واییییی موزیک میخوام،موزیک خونم این روزا فقط شده صدای سرفه هام:))

 

 

پنجشنبه 17 بهمن1387 آسمون||
Tags:

یه دختری
توی یه پارکی
سوار یه تابی
یه دختری که روسریشو پشت سرش گره میزنه، عین حنا، همون دختر مزرعه، یه دختری که تاب میخوره و تاب میخوره و تاب میخوره، اوج میگیره و اوج میگیره و اوج میگیره، تا جایی که برسه به خورشید، که موم دو تا بالهاش آب بشه و سقوط کنه، یه دختری که روسریش کم کم شل میشه و باد روسریو میبره،حالا باد میزنه و همه ی موهاشو میریزه به هم، حالا موهاش میریزه تو صورتش، حالا قیافه ش وحشی میشه، حالا موهاش گره میخوره، حالا داره کیف میکنه کیف می کنه کیف می کنه، نمیدونی که آخه، موهات که بلند نبوده هیچوقت اونقدری که باد بزنه و اینجوری باهاشون بازی کنه
زندگی اینه
و منم، که یه دختری را نگاه می کنم، توی یه پارکی، روی یه تابی، که...

 

چهارشنبه 16 بهمن1387 آسمون||
Tags: