تبليغاتX
حرف های روپوش سرمه ای

 

گام...گامیست پر نشیب تر از گام های نخست...چه  تنها پیوستنی ساده در ابتدای تمام آذینهای بی صدا...چونان سنگان مینگرند...باد میوزد..میچرخد در کنارشان...به هم میخورند...منتظر میمانی که صدایی بشنوی ولی... آخر از آذین انتظار صدا میرود...وقتی طنین نمی اندازد چشمهایت به گرد مینشیند...اشکی در کار نیست... فرو رفته است به کجا نمیدانی...برگها ریختند...بادها وزیدند...و حال روزی دیگر چونان نه تمام روزها...صدای دیگریست...بر پهنه ی وسیع خواستن...خواستن...صدا را خواستن جایی عجیب است...گیج میکند...حسها را دست کاری میکند ولی پیمودن...من تمام پهنه های نامرعی را پیموده ام...شاید نابودنی به نظر آید...اما شناختی عمیق است...مثل فیروزه ی میان انگشتانم...حس تمامیت میدهد...نگاهش هم که میکنم چشمان مرطوب میشود...باران را دوست دارم...صدایش را..زلالیش را...همه چیزش را...پیوستگی در کنار تمام قرمز های عالم...من از مکررات دلگیر میشوم...از کم رنگ شدن تمامیت ها...من از نگرانی برای فیروزه ی میان انگشتانم دلگیر میشوم...مفر نفس باید...اگر ببارد...اگر بریزد شاید سیل شود...همین است که سکوت میکند...در پس پنهان تمام کلمات ناگفته...حسهایم را میشناسم...چونان تمام خط های کتابهایی که از برم...به روشنی تمامی کلماتی که از ذهنم نمیروند...من بر نخواسته وزیده ام...گم شده است...همانی که میدانم...همانی که گمشدن را میخواهد...گمشدن چیز غریبی است...پر از حس سر خوردن است...سر میخوری ...  .

 

یکشنبه 4 اسفند1387 آسمون||
Tags: