
آخ که چه هوایی !! عینهو خودم : یه دقیقه ابری ٬ یه ربع بارونی ٬ یه کم باد ٬ یه کم طوفان ٬ یه روز آفتاب ٬ یه شب مهتاب ٬ یه روز گرم ٬ یه روز سرد ٬ یه شب خاموش ٬ یه شب روشن ٬ یه شب ساکت ٬ یه شب تاریک ٬ یه روز آروم ٬ یه روز غمگین ٬ یه روز خوشحال ٬ یه روز جدی یه روز شوخی یه روز عاشق ٬ یه روز ...
کلاْ بهاره دیگه ...

دلشوره ی خاصی دارم.. واسه دیدن چیا شاید یا شنیدن بعضی حرفا ..اینم میشه..نگرانم..منِ نگرانم شاید اومده..شایدم همیشه بوده....من نگرانم حتا نگران دریچه ای که خون پس میده..نگران روحی که خستس و واسه یه تغییر داره از هر چیزی استفاده میکنه..به نظرم احمقانست ولی نمیتونم محکومش کنم چون ممکنه تو همون شرایط یکسان همین کارو انجام بدم..شاید!.. یه طوریم..مثل اون روز تو فاطمی..یا مسجد الجواد و بعد خبرای ناراحت کننده..مرگ شاید حق باشه ولی فعلا واسه ما که رو زمینیم ناشناختس..درگیریای دختری که ندونم کاری کرده و خودش و انداخته تو عصاب خوردیایه جدید و عجیب..خوشحالم که از این دردسرا ندارم..پذیرشم کم شده..وسط کلاسام پاهامو بغل میکنم و به بند کفاشای باز شدم نگاه میکنم..سفتشون میکنم که دیگه زیر کتونیام گیر نکنن..من نگرانم..نمیدونم فایده ای هم داره یا نه..ولی برام مهم نیست که کسی بدونه یا نه..ارزشش واسه خودمه همینقدر که هستن این یعنی اینکه من هنوز خیلی آدمه بدی نشدم..شایدم ربطی نداره..دلشوره دارم اول صبحی..من بعضی نقشارو دیگه نمیخوام داشته باشم..بعده یه مدتم که از روی لجبازی با خودم اجراشون میکنم حس میکنم خیلی غیر واقعی بودن اینه که کنارشون میزارم..منه من اونی که بودم خیلی وقته تکرار نشده واسه کسی و این خوشحالم میکنه خیلی..زیاد طول نمیکشه..دختره زنگ میزنه رو موبیل من..دختر خوبیه فقط نمیدونم چرا اینقدر آمار منو میگیره و میده به اون استاد زبانشون..قیافش بامزس استاد زبان رو میگم فقط بعضی وقتا سر تلفظ ها کل کل داریم با هم!..اینم اون من خودخواه منه که فکر میکنه همه چیزو میدونه..بین کلاسا دلم قدم زدن میخواد وسط سالن وامیستم و تابلو ها رو نگاه میکنم یه بی هوا دلم موزیک میخواد..درک ندارن دیگه اگه داشتن که میفهمیدن آدم وقتی یه چیز شخصیو دلش میخواد نباید باهاش حرف بزنن..ولی میزنن و تو همش باید وسط این فرمولهای ریاضی که بعضی وقتا فکر میکنی از سلول هاتم بت نزدیک ترن بالا و پایین بری..منطق جالبی داره میشه همه چیزو به اثبات رسوند و بش شک نکرد..من همیشه از اینکه به مسائل دورو برم باید شک کنم سر گیجم میاد..وقتی میزنم بیرون هوا ابریه..این ابرو دوست ندارم الان..هدفونو میزارم تو گوشم و محو میشم..من نگرانم نگران این چیزی که حتا داره تو گوشام پخش میشه..نگران دوستی که خیلی وقته دوست منه شاید از دبیرستان ولی الان تقریبا یکی دو سالی میشه دیگه نیستم باش نه از لحاظ فیزیکی بیشتر نبودنم روحیه..کم حرف میزنیم و من دیگه اون روحی و که همیشه کلی چیز داشت واسه گفتن و ارتباط برقرار کردن با همتا رو از دست دادم..چراشم خوب میدونم..ولی نه نمیدونم..دلیله قدیمی تری داره ..شاید سر زهرا..شایدم سر عماد..نمیدونم شایدم..نگرانم واسش ولی گفتن من دیگه فایده نداره چون انرژی ندارم اون تاثیری و که خودم می خوام روش بزارم حتا وقتایی که بین خنده هامون غرق میشیم..هانیه رو دوست دارم سر کلاسای تذهیب کلی شیطونی میکنیم و روانمون عوض میشه..هنر همیشه رو من یه تاثیر خاص داره..کتابای جدیدمو دوست دارم ولی حتا نگران سوزیم شخصیت داستان کتابمو میگم..نگین واسم سرو صدا در میاره و کلی یک ربند حرف میزنه از هر جایی که دلت بخواد.. وقتی تو ماشین نشستیم و ویراژ میدیم و صدای موزیک نمیزاره حتا صدای تعریفای خودمونم بشنویم..یکی یکی مرور میکنم همه رو اصلانم نگران زیاد شدن متنم نیستم و این عالیه..این تاثیرات سوزیه..ریحانه رو دوست دارم خیلی زیاد هنوز روحم باهاش کانکته و این از نگرانیم کم میکنه..همه ی من مال تو..این جمله رو دوست دارم تعلق دارم بش میدونی آسودم میکنه..آرمینه منم و من آرمینه ولی شاید دیگه نشه این طوری بود..زندگی، مسافت هاش، همه ی چیزای مادی آدمو دور میکنن هرچقدرم که اون سعی کنه و من بیشتر از اون..رامتینم دوست دارم چون همونیه که آرمینه میخواد..مهم شباهت هاس.. خیلی کمک کنندن به نظر من..تفاوت ها هم خوبن ولی تو یه رابطه شباهت های عمقی خیلی کمک میکنن بی شک..عکس میگیرم چند وقته..از هر چیزی که به نظرم جالب میاد بعضیاشونم خیلی دوست دارم..میزارمشون کنا واسه وقتی که حرفه ای شدم کلی حضشونو ببرم..الهه شادم میکنه..مربیه یوگام..پرواز جالبه همچنین مدیتیشن با موزیکای کلاسیک یا اونایی که من میخوامشون..اینا فقط یه مشت کلمن که همشون واسه من معنی دارن ..انتظار دیگه ای ازشون نداشته باشید!

باران که میآید فلسفه های من نم میکشند. خسته میشوم و دلم میگیرد. به پوچی که میرسم دختری با چشمهای سیاه از شکم صدفی چوبی در میان اقیانوس آرام بیرون میخزد و نقاشی مرا از نو میکشد. با آبرنگهای آبی و زرد و سفید و خاکستری و نارنجی.
میخندم، با رنگ قرمز، درست مثل رنگ عاشق بودن.
بیدار میشوم. چراغهای شهر خاموش میشوند و صدای آژیر در سرم شاهزادهای را بیدار میکند که به جنگ بدیها میرود ولی در میان راه عاشق دختر کور دوره گردی میشود که با سنگها حرف میزند. شاهزاده بدی ها را میبخشد و با شمشیرش سنگهای بزرگ را برای دختر ریز ریز میکند. شاهزاده میداند این ریزه سنگها روزی بر سر بدیها فرو خواهند ریخت.
ابابیل دیشب به خوابم آمدند. خواب نبود، شاید خاطره بود. من فاتح آخرین جنگ میان خوبها و بدها بودم. آخرین نبرد تاریخ را به خواب میدیدم و سپاهیانم همه پرندههای سیاهی بودند که از منقارشان خشم فرو میریخت.
نقاشیم را کامل میکنم، بستنی میکشم، به رنگ قرمزِ توت فرنگی. لبخند میزنم. چشمانم را میبندم و به صدای باران گوش میکنم که زمزمه میکند مرگ دروغ است.


