" ترس " از آن چیزهایی ست که نمی شود همینطوری دسته بندیشان کرد و جزو ردهء خوبها و بدها قرارشان داد و بعد هم یک قطار ستاره و یا ضربدر جلویشان ردیف کنی و بگویی این یک صفت خیلی بد یا خیلی خوب است .
به طور طبیعی آدمها از مردن می ترسند و برای همین مواظب جانشان هستند ، از عدم مالکیت می ترسند و به همین دلیل مواظب ناموس و مال و خاکشان هستند . آدمی که حاضر است جان و مالش را دودستی بدهد و به قول خودش نترسد آدم شجاعی نیست بلکه آدم " نا امید "ی ست که بود و نبود چیزی برایش فرقی نمی کند و هیچ چیزی در آنسوی پنجره نمی بیند . او عملی انجام نمی دهد و منفعل عمل می کند و این بی عملی با وجود اینکه در اثر عدم ترس بوده پسندیده نیست . اینجا " ترس " یک صفت خوب است ، صفتی که می تواند محرک واقع شود و موجب شود کاری انجام شود . کاری که انجام می شود چون از جنس بی عملی نیست ذاتا پسندیده است هرچند ممکن است مدت زمان و یا شرایط تصمیم گیری طوری باشد که شخص نداند که کار درست را انجام می دهد یا غلط ، شاید اصلا کاری را که برای رهایی و خلاصی از این ترس انجام می دهد حتی دوست نداشته باشد و شاید انتخابهایش بسیار محدود باشند ولی همین " عمل " در مقابل بی عملی " شجاعت " محسوب می شود ." ترس " و "شجاعت " مقابل هم هستند ، آدمی که نمی ترسد شجاعت به خرج می دهد ، آدمی که چیزی را می خواهد و خواستهء قلبی دارد دل به دریا می زند و کاری می کند .
" نا امیدی " و انفعال " هم با هم کار می کنند ، آدم بی انگیزه و نا امید دچار بی عملی می شود و می گوید : " من که می دانم قرار است چه بشود ! پس چرا کاری کنم ؟ " ولی واقعیت اینست که نا امیدی چیزی نمی داند ، چیزی نمی بیند و فقط می خواهد غرق شود ، حتی طاقت این را ندارد که کمی بیشتر روی آب بماند و ببیند می خواهد هرچه زودتر حتی اگر شده به کمک سنگی که به پا می بندد به زیر آب برود تا با افتخار بتواند به همه بگوید : " دیدید همانطوری که من گفتم شد !!!" گاهی اوقات پیوستن گفته هایمان به حقیقت اصلا افتخار آفرین نیست .
آزادی ، آزاد منشی و خلاقیت از برجسته ترین صفات بشری هستند ، انسان آزاد مسیرش را انتخاب می کند و راه دیگران را برای این انتخاب باز می گذارد ، آنقدر عزت نفس دارد که انتخاب دیگران را ندزدد و به نفع خودش ثبت نکند و راه خودش را برود . پای هل دادن که به میان می آید همه چیز فراموش می شود ، آنکه اول می رسد مهم است نه آنکه اول برگزیده است . آنکه زورش بیشترست به چنگ می آورد نه آنکه خالقش بوده ...
شهر پر شد لولیان عقل دزد
هم بدزدد هم بخواهد دستمزد

گاهی اوقاتم اونقده قصههات رو نمیگی که دیگه فصهها غریبه میشن. سنگین میشی و انگشتات زمخت میشن و گوشهی چشمت خط میفته. گفته بودم دیگه .. آدما هر چقدرم که زندگی کنن چشماشون پیر نمیشه.
پله ها رو دو تا یکی می رفتم بالا از بس که عجله داشتم واسه رسیدن. پشت در که رسیدم نفسم بالا نمی یومد.یکی نبود بگه مگه مجبوری،آسانسورو از دستت گرفتن؟! تند تند هوا رو قورت میدادم تو شاید یکم نفسم جا بیاد.در زدم...لبخند دختره طوری توی صورت آدم جا خوش می کرد که فکر می کردی بی انصافیه ی اگه لبخند شو جواب ندی.نشستم روی صندلی منتظر شدم...انتظار...انتظار...زمان می گذشت.آدما هی می یومدن و میرفتن.دختر کنار دستیم تند تند اشکاشو پاک می کرد ولی من غرق تر از اونی بودم که بفهمم چرا؟شاید اگه کسه دیگه ای جای من بود حالا تموم حرفاشو هم شنیده بود ..من ولی نه!...سکوتم بر نیمه ی حرف زدنم می چربه. مرتب باخودش حرف میزد.شایدم غیر ارادی بود .بعضی وقتا فکر درون ذهن آدما اونقدر بهشون فشار میاره که بی مهابا بیانش میکنن.سر مو بر گردوندم نگاش کردم.در مونده بود.میشد به وضوح اینو از توی صورتش فهمید.من ولی توی ذهنم پرواز می کردم.یهو دلم خواست مثل اون جونورای کنار ساحل که یکدفعه زیر پاشون خالی میشه فرو برم تو ماسه ها.هوا یه طورایی مسموم بود.توی رگ و پی بدنم حس مردن تزریق میکرد.من که چیزی نمی خواستم.فقط می خواستم دکتر یکم برام آمپول آنگیزه و هیجان و احساس...تزریق کنه.در خواست زیادیه؟مگه همه چیزو نمی شه مادی کرد.اونقدر بسته بندی شون کرد که راحت یا بتونی بخریشون یا مثل بسته ی آدامست که همیشه تو کیفته یکی ازشونو برداری بزاری هی زیر دندونات له شن و طعمشون نو بریزن تو وجودت.دکتر ه ولی این چیزا رو انگارنمی فهمید .شایدم تقصیری نداشت.آخه اونکه هق هق گریه هامو وقتی توی بالشتم خفه شون میکردم نشنیده بود! بیچاره از کجا باید میدونست که من تصمیم گرفتم از نوعی منطق ریاضی توی رابطه هام استفاده کنم تا بتونم راحت تر زندگی کنم.دنیایی که سعی دارم بسازمش از خود گذشتگی توش بی مفهومه...نمی خواست بفهمه همه ی دنیا یعنی همین.به همین سادگی.طوری نگام کرد که انگار از مریخ اومدم.وقتم داشت تلف میشد.فهمیدن این موارد که زیادم سخت نیست ولی نمی دونم شاید آدامس نفهمی شو می جوید که هیچ کدوم از حرفامو نه فهمید نه باور کرد. نمی دونم تو چه دنیایی نفس کشیده بود.من حتا براش متاسفم نشدم.آخه تاسفم دیروز از دستم افتاد وسط خیابون تا اومدم برش دارم زیر چرخ ماشینه له شد.چه دختر شلخته ای شدم.هر چیزم یه طرفی افتاده.پخش و پلا............. .

