یه روز بعد کلی بالا پایین کردن همه چیزو حرف زدن راجبش قرارگذاشتم با خودم تا یه نقش و دوباره بازی کنم.این یه استراتژی بود که ریسکش به ازمون و خطایی بستگی داشت که می تونست درست یا غلط بودنشو واسم اثبات کنه.بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیده بودم که واسه پاک کردن هر چیز تلخی که توی انسان میمونه باید دوباره به سمتش رفت تا اینبار شاید سوتفاهم ها بر طرف بشه و به خاطر فضای باز فکری که تو مدت فاصله به وجود اومده به واسطه ی حرف زدن و رفتار های درست نه به شیرینی که حداقل جاش و به یه بی باری بده که هر دفعه که حسش میکنی اونقدر بار منفیش اذیتت نکنه. همه ی اون فکرایی که اون روزا کرده بودم واسه خاطر رشد فکریه بیشتر و بالا رفتن از پله های شعور ی بود که ترقی توشو حق خودم میدونستم و حس میکردم که برای نتیجه گرفتن مثبت از این پروسه باید انجامش بدم این بود که دست به این ریسک زدم.کاملاً مصر بودم و با تمام قوا اطمینان داشتم که انجام این کار ،که حالا دیگه خواسته شده وانتخاب عقلیم بود ـ گفتم که فقط و فقط واسه خنثی کردن بار منفی که روی روحم سنگینی می کرد ـ میتونه خیلی از سوال ها رو واسم حل کنه و می دونستم که اگر بار اول بنا به مکانیسم درونیم شاید نا خواسته ولی با تمام وجود از ایفا کردنش انرژی میگرفتم تکرار دوبارش فقط و فقط خواستن همون بی مزگیه بود برام که ریسک ضزبه به غرورمو در درجه چندم قرار میداد.ـ هر چند معتقد به ضربه نیستم چون آدمی اگه به چیزی اعتقاد داشته باشه انجامش و با هر نتیجه ای یه نوع پیروزی به حساب میاره ـ آره این بود که نه حاشیه واسم مهم بود و نه تداوم که هم امروزی که محو ترین ها به نظرم میاد و هم همان روز بزرگ تصمیم برای من ، ایمان داشتم و دارم که هیچ وقت تداوم و نمی خواستم چون مسلما منطقم اونقدر سالم بود که یه اشتباه و دوبار تکرار نکنم. برای حلول دوباره ی نقش بهانه لازم بود و من این بهانه رو داشتم.اینکه هر چیزی و خود آدم باید تجربه کنه تا قبل از این ماجرا خیلی آرمان فکریم نبوده و نیست ولی چیزی که الان ، لااقل امروز روز بهش اعتقاد دارم اینه که بعضی چیزا رو واقعا باید از نزدیک لمس کنی تا بفهمی که گاهی قدمهایی که برای از بین بردن تلخیایه رفتاری ادما بر میداری ممکنه بد برداشت بشن و نتیجتن عاملی بشن واسه تخریب احترام متقابل و حس های شاید شیرین گذشته. مهم بود که بفهمم هر چیزی جنبه میخواد، زکاوت میخواد و این فقط به تو بستگی نداره بلکه باید دوطرفه باشه تا به اون چیزی که تو مغزت میگذره برسی و رشد کنی. هر حرفی میتونه تو خالی ترین عمل باشه.هر برخوردی می تونه لجن مال ترین احساسات بکر آدمو بیرون بکشه.هرتفکری اگه نوشته میشه و هر برداشتی که ما از خوندنش خود اگاه یا نا خوداگاه بهمون دست میده هر چقدرم که ادعا کنیم اون ادمو تو اون برهه ی زندگی میشناسیم نمی تونه جحت ما واسه حدس زدن باقیه بازی باشه و شناخت نسبتا زیاد یه ادم و تاثیرش روی روند این تکاپو برای جلو بردن هدف های درونیم نه تنها اشتباه بودبلکه مثل یه راه اشتباه میموند که وقتی توش قرار گرقتم نه خروجی داشت و نه دور برگردون اینه که باید تا انتهاش می رفتم و از همه بدتر این بود که نه می تونستم واسه انتخاب این راه و تکرار دوباره نقش توضیح اضافه بدم نه اینکه لبخند مو ترک کنم و حالا خودتون نتیجه بگیرید دیگه تلخیه تو این شرایط نه تنها جاشو به هیچی نمیده بلکه بار منفیش اونقدر زیاد میشه که بی هوا تمام ساختار های فکریتون از اون شناختی که فکر میکردین داشتین فرو میریزه و تمام محتویات معدتونم میارین بالا.من فکر میکنم بلوغ فکری یه چیزیه که هر ادمی با هر سنی و با هر تجربه ای که داره خیلی به ندرت میتونه ادعاشو داشته باشه یه چشم که بگردونین کم نیستن آدمهای مدعیه نابالغ. اینه که تجربه کردن بعضی وقتا با ارزش تر از تموم مدارک دانشگاهیه که داریم.تجربه ی خود ادم خیلی راه گشا تر از درس هایی که حتا مامان تو تموم دوره ی تحصیلات اکادمیکش گزرونده و واسه مدریت روابط به دخترش توصیه میکنه.رسیدن من به این جنبه ی آدما درس بزرگی بود که بعد از اون توخیلی از روابطم کمکم کرد و بالا بردن شعورمو یه مقدارشو مدیون اون تصمیمیم که تو اون روزا گرفتم و اینه که هیچ وقت ازش پشیمون نیستم.
این تجربه ی تا امروزمه حالا بعد از این اگه عوض شد یا چیزی بهش اضافه شد توی همین حوزه میگم براتون.
فعلاً همین.
پ.ن: این پست استثناً موزیک برای دانلود نداره.
پ.پ.ن: این یه تجربه ی شخصیه با برخورد من با یه آدم که میتونه نمونش زیاد باشه ولی گویایه کل اقراد نیست و البته این رو هم قبول دارم که ممکنه راه کار من ، نوع برخوردم، پیشینم و معرفی که شاید از خودم تو ذهن اون آدم ساختم باعث این برداشت شده ولی خوب یه چیزیو که بهش شدیداً اعتقاد دارم اخلاقه و همیشه با تمام قوام سعی میکنم که با مسائل قضاوت زده بر خورد نکنم و همه چیزو در نظر بگیرم و اون چیزیو انجام بدم که کاملا برای خودم میخوام.پس حرفهایی که زدم همون طور که قبلاً گفتم فقط برداشت شخصیمه تو یه برهه ی خاص از زندگیم که درسای بزرگ زندگیم شدن تا الان.
نگرانم
که رویاهایم، رویا باقی بمانند
و من زندگیم را در حسرت تحقق شان سر کنم
و هراسان
که بعد از اینکه رویاهایم به وقوع پیوستند
خاصیت جادویی شان را از دست بدهند و تبدیل به عادت شوند
Artist:Björk
Song: Hope
Album: Volta
Year:2009
Genre:Alternative
یکی بود.. یکی نبود...
یه روز تو یه مزرعه خیلی بزرگ ذرت یه مترسک مثل صلیب بود که تمام تنش پر از کاه بود..
کار این مترسکه این بود که از صبح تا شب تو مزرعه وای میستاد که کلاغها نیان سراغ بلالها..
کلاغها هم روی تیر چراغ برق بقل مزرعه می شستن و به ذرتها نگاه می کردن...
ولی خب می ترسیدن که برن سراغ ذرتها..آخه مترسکه اونجا بود...
یه روز یه کلاغه روی تیر چراق نشسته بود و داشت به مترسکه نگاه می کرد...
اون وقت دید که مترسکه داره می خنده...
برگشت گفت چیه الکی می خندی.. داری به این می خندی که ما نمی تونیم بیایم ذرتها رو بخوریم...؟
ولی مترسکه فقط خندید...
کلاغه گفت ااا.. نخند دیگه....
مترسکه بازم خندید...
کلاغه گفت نکنه می خوای با من دوست باشی؟
مترسکه دوباره خندید...
کلاغه گفت آره؟ می خوای دوست باشیم؟
مترسکه این دفه کله شو اینجوری اورد پایین و گفت اوهوم...
کلاغه گفت چه جوری؟
مترسکه گفت بیا بشین رو شونه من...
اون وقت کلاغه اومد و نشست رو شونه مترسکه...
بعدش گفت یعنی می ذاری از ذرتها بخورم؟
مترسکه گفت آره .. با هم دوستیم دیگه... کلاغه هم خندید...
رفت و نشست و شروع کرد به خوردن بلالها...
بعدم پرید و رفت تا به بقیه کلاغها هم بگه...
بقیه کلاغها گفتن که حتما نقشه ای تو کار بوده و حتما این یه دامه و حاضر نشدن بیان...
اون وقت کلاغه رفت پیش مترسکه و بهش گفت که بقیه باور نمی کنن تو می خوای با ما دوست باشی..
مترسکه گفت خوب کاری نداره.. تو همه رو صدا کن... بعد جلوشون با نوکت یه کاه از تو قلب من در بیار اون وقت بقیه می بینن که من کاری ندارم و باور می کنن...
کلاغه هم همین کارو کرد...
بقیه کلاغها هم که دیدن وقتی کلاغه توقلب مترسک نوک می زنه و اون فقط می خنده بال زدن و اومدن پایین و شروغ کردن به خوردن ذرتها...
بعدم هر کدوم رفتن هی به قلب مترسکه نوک زدن و کاه هاشو کشیدن بیرون...
مترسکه لبخند می زد...
اون وقت یکی از کلاغها که رفت نوک بزنه دید قلب مترسکه تموم شده...
کلاغها ناراحت شدن...
فکر کردن که چه جوری می تونن جلوی یکی که قلبشو درآوردن و لبخند می زنه بشینن و همه ذرتها رو بخورن؟
اون وقت همه با هم حمله کردن به چشای مترسک که کور شه و دیگه چیزی نبینه...
چشمای مترسک رو در آوردن ...
مترسک مزرعه ی ما دیگه چشم نداشت ...
ولی هنوز میخندید ..
از مترسک قصه ی ما یه لبخند باقی موند
فقط یه لبخند ...
بعدم کلاغا همه ذرتها رو خوردن و رفتن سراغ یه مزرعه دیگه...
اون وقت تو یه مزرعه خالی یه مترسک موند که نه قلب داشت نه چشم....
و میخندید ...
فکر کنم قصه ما به سر رسید... کلاغه هم ...
کلاغه هم داره می ره سراغ یه مزرعه دیگه...
و مترسکه قصه ما ... داره میخنده ...
هنوز
راستی ، مترسکه چرا داره میخنده؟
پ.ن: این سورس ابتدایی قالبیه که خودم نوشتم و هنوز خیلی کار داره ولی به طور امتحانی فعلا بار گذاریش کردم تا کامل تر بشه.از آرام عزیزم هم ممنونم که باعث شد کاریو که خیلی وقته میخوام انجامش بدم و جلو بندازم.امید که این چشماشو اذیت نکنه دیگه :)
Artist: Karunesh
Song: Moon Tempel
Album: Zen Breackfast
Year: 2001
Genre: New age

