اون کسی که برای خوشبخت زندگی کردن از همه بیشتر دوستش داری کسیه که وقتی از شلوغی زندگی یه کم کنار میکشی و آخر شب آروم میشینی و از روی تپه به چراغای شهر نگاه میکنی بهش فکر کنی و دلت اونو بخواد. کسی که نه رویا باشه نه واقعیت، که هم رویا باشه هم واقعیت. که هم دور باشه هم نزدیک. که برات هم خاطره باشه با و هم همیشه یه معمای شیرین و ندیده و نچشیده. که هم دور باشه و هم نزدیک. که نه تنها دوسش داشته باشی، که دوست داشتنش رو بخوای و دوست داشتنش رو هم دوست داشته باشی.
پ.ن: من مهمترین زن چند سال اخیر این زندگیم و دیدم.از نزدیک.خوب عجیب بود .وقتی سلام کردم فقط بهم لبخند زد!!!همیشه فکر میکردم از نظر فکری میتونم بهش خیلی نزدیک بشم .هنوزم فکر میکنم میتونستم. دیشب دنیام تموم شد.من از امروز زندگیه سومم و فکر کنم شروع کردم! امروز هوا آفتابیه هیچ ابریم تو آسمون نیست.تو زندگیه سومم فکر کنم از روزای بارونی خوشم نمیاد چون آفتاب امروز و بیشتر از هر روز دیگه ای دوست داشتم..و این constant contrast by nosound که جادوم میکنه. راستی نمیدونم تو این زندگیم بتونم Industrial گوش بدم یا نه .تا الان که نتونستم !فقط تعجب انگیزش اینه که من زندگیه های قبلیمو یادم میاد.اینم به خاطر خاصیت شگفت انگیز منه. میدونی هر کسی نمی تونه.نه مطئنم که هر کسی نمیتونه.دوربینم بهم میگه که شک نکنم چون من اون جا بودم!! آره
Artist: Nosound
Song: Constant Contrast
Album: A Sense of Loss
Year: 2009
Genre: Progressive rock,Art Rock
يه گلدوني بود
که اين گلدونه قصه ي ما مثل بقيهي گلدونا گرد نبود
مکعب مستطيل بود، درست عين يه جعبه ي دستمال کاغذي
با دو تا سطح پهن و دراز و دو تا سطح لاغر و کوچولو
توي اين گلدونه هم هميشه گل تازه و خوشبو بود، شاخه هاي ياس، حالا نگي که ياس ساقه نداره که، نميشه گذاشتش توي گلدون، توي قصه ي ما همه چي شدنيه، همه ي گلاي ياس ساقه هاي بلند دارن، اونجوري که ميشه گذاشتشون تو گلدون، حتي توي يه گلدونه مستطيلي، خوبيه قصه همينه ديگه، تو قصهها حتي گلاي ياس هم شاخههاي بلند بلند دارن ..
اين ياسهاي گلدون ما خيلي خوشبو بودن، اونقده خوشبو که تا بوشونو ميشنيدي سرتو ميچرخوندي که ببيني اين بو از کجا داره مياد ... گلهاي گلدون قصهي ما خوب و مهربون و خوشبو بودن . اصلاً همه اونا رو از رو بوشون ميشناختن . بعد که بوشونو ميشنيدي و سرت رو بر ميگردوندي ? وقتي که اون گلهاي سفيد و قشنگو ميديدي که اونجوري آروم توي گلدون نشستند و دارن لبخند ميزنن ? شاد و راضي ميشدي و برميگشتي سر کار خودت، و مطمئن بودي که که يه عالمه گله خوشبو يه جايي اون نزديکاي تو هست که بهت يه عالمه نور سفيد هديه ميده ... خوشحال بودي .. چون ميدونيستي گلات همون نزديکيا دارن واسه تو نور سفيد خوشبو هديه ميفرستن ..
روي هر دو تا سطح پهن گلدون مون هم دو تا نقاشي بود ?
اينطرفش عکس يه پروانه بود
اونطرفش عکس يه لبخند
اون لبخنده هم ? يه لبخنده پروانه اي بود، نه از اين لبخنداي معمولي ..
اما قصهي اين گلدون و پروانه و لبخند بر ميگرده به اون روزي که آقاي نقاش قرار بود روي اين گلدون نقاشي بکشه و ميخواست که هر دو طرف گلدونه نقش پروانه داشته باشه، يعني دو تا پروانه که دارن دور يه دسته گل خوشبو تو يه گلدون خوشگل ميچرخن . ولي ...
ولي وقتي که نقاشي آقاي نقاش روي يه طرف گلدون تموم شد، هر چي که نيگاش ميکرد ميديد انگاري اين يه چيزي کم داره که اون نمي فهميد. اونقدر فکر کرد و فکر کرد و فکر کردن تا ببينه نقاشيش چي کم داره تا اينکه يه هو ديد که بعله ... نقاشيش خشک شده و وقتي هم که نقاشيه روي گلدون خشک ميشه نميتوني ديگه بهش دست زد . همونجوري بايد بذاريش بمونه تا تثبيت بشه . آخه ميدونين ? وقتي که نقاشي خشک ميشه ديگه نقاشيه ميره تو دنياي گلدونا ? هيچکي هم اجازه ي ورود به دنياي اونا را نداره که ? هيچکس حق نداره که آرامش ساکنين دنياي گلدونا رو بههم بزنه و هر روز يه چيز جديد بفرسته و اونا رو عوض کنه و ...
ولي تا نقاشيه خشک شد يهويي آقاي نقاش فهميد که وااااي، اين پروانه لبخند نداره ... پروانه لبخندش تو اين دنيا جا مونده و آقاي نقاش يادش رفته بود که لبخند پروانه رو همراهش روونهي اون دنيا کنه !
بعد خيلي غصه ش شد، چون هيچ گلي که عاشقه يه پروانهي بدون لبخند نميشه که ، دلش خيلي تا براي پروانه اي که کشيده بود سوخت، آخه اگه هيچگلي عاشقش نشه که اون خيلي سختي ميکشه که ... تنها ... اونور دنيا .. پيش اونهمه گل ? فقط چون لبخندش جا مونده :(
بعد آقاي نقاش يه عالمه فکر کرد با خودش که آخه من الآن چيکار کنم و چيکار نکنم ، که يهويي به فکرش رسيد که يه لبخند پروانه اي اونطرف گلدونش بکشه، اينجوري اون لبخندشو ميفرسته به دنياي گلدونا، بعد پروانه ي روي گلدون حتما ميتونه لبخند خودش را اينجوري پيدا کنه و شاد بشه و هميشه بخنده ... اونم با لبخند پروانهاي .
بعد ازين فکرش خوشحال شد و فوري يه لبخند کشيد، بعد به نقاشيش نگاه کرد و يه خنده ي بزرگ از روي رضايتش زد و رفت که بخوابه ... اون فک ميکرد که زوده زود پروانهي قصهي ما لبخندشو پيدا ميکنه و همه ي گلها هم عاشقش ميشن ...
نقاش قصهي ما هيچوقت نميدونست که دنياي گلدونا پشت و رو داره . حالا پروانه اينور دنياي گلدونا بود و لبخندش اونسر دنيا ، پشت و روي يه دنيا هم هيچوقت به همديگه نميرسن ...
و ازون روز تا حالا، پروانهي قصه ي ما، داره هي پر ميزنه و ميگرده و ميگرده و دنبال لبخندش ميگرده ، ولي نميدونه که هيچوقت نميتونه به لبخندش برسه . پروانه با خودش فکر ميکنه که حتما زوده زود پيداش مي کنه، هرچقد هم که سخت باشه بالاخره وقتي هميشه بگرده بالاخره پيداش ميکنه . پروانه هر روز از صبح تا شب دنبال لبخندش هست که همه چي ديگه يادش رفته ...
پروانه از افسوس لبخند گمشدهش حتي اينم يادش رفته که آقاي نقاش اونو براي اين روي گلدون کشيد ? اونو کشيد که گلهاي توي گلدون عاشقش بشن و ازين عشقشون قشنگتر بشن و بوشون لطيف تر بشه ...
پروانهي قصهمون داره ميگرده ...
هنوز ...
پروانهي قصهمون لبخندشو گم کرده ...
هنوز ...
Artist: Andrea Bocelli
Song: Rapsodia
Album:Il mare calmo della sera
Year: 1994
Genre: Classical


