دیدی یه دسته آدم میرن کنار دریا ٬ هرکدوم اندازهی قدر و توان و وسع و تجربهشون از اون برمیدارند ؛ یکی نگاه میکنه ٬ یکی شنا میکنه ٬ یکی غرق میشه ٬ یکی گوش میکنه ٬ یکی برمیگرده ... که در آن لحظهی در آستانه هر کس هر چه از قبل اندوخته و با خود آورده همان با خود دارد و هیچ کس فرصت آموختن جدید نخواهد داشت .. هر چه آوردهای باید رو کنی ... و این آستانهاست ... » نه ؛ اگر دیروز این بود امروز نیست ... آستانه یک لحظه است به اندازهی همیشه .. و همواره .. و تا قبل .. و تا بودن .. میدانی ٬ انسانها تا نمیرند نمیفهمند که مرده یعنی چه .. میدانی ٬ ما آدمها بعد از مرگ میفهمیم زندگی یعنی چه .. میدانی ٬ ما ... بعد از آستانه خواهیم دانست داوری در کار نیست ...
« موج دریا آنقدر بلند است که از سینهی دریا میکند و از سر هر چه من و توی ایستاده است میگذرد و هر دو بودن را خیس میکند .. هر دو ایستادن را ٬ هر دو نبودن را .. و هر دو سکوت را میشکند .. و آن موج که آرام در سینهی ساحل میشکند و ماسههای زیر پای من و تو را میلرزاند و میلغزاند و با خود به دریا میبرد .. میبینی ؟ ماسه ها سبکند .. ماسهها نایستادهاند .. ماسهها نیستند .. ولی این ماسهها هستند که در پایان در سینهی دریا زنده میمانند ... میدانی ؟ ماسهها در آستانه اند .. من و تو فقط خیس مانده ایم . »
و ناگهان دستی صورتی بر پشتت میزند که ... غصه نخور .. نوبت تو هم میشه ... ماشین وقتی که خرابه اگه بترسی خاموش میشه ٬ اگه نترسی دیگه خاموش نمیشه ٬ اینو دوست داشتنیترین مکانیک دنیا به ما یاد داد ... و خود فراموش کرد ... شاید برای همیشه باید تاوان داد . تاوان ترس ؟ تاوان ایستادن ؟ تاوان بودن ...
و شاید تاوان نبودن٬ نایستادن٬ ندیدن ...
و شاید تاوان انتظار٬
و شاید تاوان تردید.
پ.ن: هر چی تجسم میکنم یادم نمیاد..یادم نمیاد..نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت!!
Artist: The B Of The Bang
Song: We Used To Draw
Album:Beggining . Meddle . End
Year:2009
Genre:Gothic


